محمد محمدعلی نویسنده معاصر ایرانی، در اردیبهشت سال ۱۳۲۷ خورشیدی در تهران متولد شد.
پس از اخذ دیپلم و پایان نظام وظیفه وارد مدرسه علوم اجتماعی شد و سپس با لیسانس علوم سیاسی و اجتماعی به استخدام سازمان بازنشستگی کشوری در آمد. از سال 1359 تا 1361 سردبیری فصلنامه ای به نام برج را به عهده داشت و پس از آن نیز کم و بیش با مطبوعات از جمله مجله های دنیای سخن و آدینه همکاری می کرد و سه ویژه نامه شعر و داستان مجله آدینه به سردبیری او منتشر شد. از 1369 به وزارت فرهنگ و آموزش عالی منتقل شد و در مرکز اسناد و مدارک علمی کشور مشغول کار گردید. در 1381 بازنشسته شد. نخستین کتابش را در 1354 منتشر کرد و در آن به شیوه ای واقع گرایانه به زندگی فقر زده روستاییان پرداخت. بعدها کوشید تا نوعی سمبلیسم را با واقعیت اجتماعی تلفیق کند. مرگ و مرگ طلبی از مضامین اصلی رمان های اوست. همچنین توجهی خاص به آب و معضلات ناشی از آن و ریشه یابی این مسأله نشان می دهد که خصوصأ در باورهای خیس یک مرده (1376) به وضوح قابل مشاهده است. در واقع می توان گفت که هیچ نویسنده ای به اندازه او بر آب و نان و مسائل مترتب بر آن تمرکز نکرده است. تقریبأ در تمام رمانهایش چند آوایی داستانی وجود دارد و بدنه داستان از زبان راویهای متعدد و گاه راوی- نویسنده شکل می گیرد. همچنین در بیشتر آنها عدم قطعیت و تعلیقی در پایان بندی دیده می شود.
راستش اصلا شبيه داستان نيست ، بيشتر انگار یک فرد عامی نشسته و خاطرات روزمره رو بازگو کرده ، هیچ ساختاری و تکنیکی نداره ،صرفا بیان خاطره وار داستان زندگی یک انسان هستش مثل میلیونها انسان همانند او که فراوانند و هر کدام سرنوشتی دارند که فقط و فقط برای خودشان جذاب است و شنیدنش هم حوصله سر براست .
کتاب شامل پنج داستان کوتاه به نامهای "چشم دوم"، "موجِ نارنجی"، "مرداب و آفتاب"، "ماموریت سوم"، "بابا آدم و نسیم سحر" بود.
زمان وقوع داستانها اوایل انقلاب، دهه شصت و زمان جنگ بود. چیزی که در داستانها وجود داشت فلاش بک مداوم راوی به گذشته بود که گاهی موجب سردرگمی من میشد.
سه داستان "موجِ نارنجی"، "ماموریت سوم" و "بابا آدم و نسیم سحر" را بیشتر از دو تا داستان دیگر دوست داشتم.
قسمتهایی از کتاب:
نگذاشتند بگویم: "از نفاق، دودی برمیخیزد که به چشم مردم میرود". صفحه ۱۷ از داستان چشم دوم
زن که نمیدانست با آن محله و خیابان آشنا هستم گفت: "میشنوی؟ در صدای خوانندگان جنوبی یک درد نگفتنی هست که هر جا باشی احساس غربت میکنی الا جنوب". صفحه ۳۷ از داستان موجِ نارنجی
به آن زن نگفتم که در این حول و حوش کسی زندگی میکرد که از حاشیه زندگیام به متن آمد. شور و شوق زندگی در من دمید و بعد هر دو به گردابی مهلک کشانده شدیم. صفحه ۳۷ و ۳۸ از داستان موجِ نارنجی
لحظاتی هست که آدمها در شرایط بدی دچار وسوسه میشوند. آرزو میکنند کاش صاحب مال بالا سر اموالش باشد و کسی از جمله خودشان وسوسه نشود. صفحه ۵۳ از داستان موجِ نارنجی
جوان آهسته گفت: "نویسنده کتاب زنی است که از قول تورات میگوید، اول اندیشه بود. بعد حرکت، بعد کلام..." صمد سر تکان میدهد، انگار هیچ وقت این حقیقت مهم را فراموش نمیکند. یا از اول، این حقیقت مهم را میدانسته است. صفحه ۶۱ از داستان مرداب و آفتاب
دیدن کوه و دشت، از پشت مشمع نیمه شفاف وادارم میکرد به زمانه بیپیر فکر کنم. زمانهای که کورکورانه به وظیفه خود عمل میکرد. صفحه ۶۱ از داستان مرداب و آفتاب
"این روزها توقع مردم در همه چیز، حتی در نحوه نوشتن ستون حوادثِ روزنامهها بالا رفته. مردم دیگر صرفاً به خبر قتل توجه نمیکنند. تکنیک نقل آن خبر هم مهم است. دیگر آدمها سیاهِ سیاه، یا سفید سفید نیستند. خوبها کمی بد و بدها کمی خوبند، البته منظورم لحظاتی از این زندگی است". صفحه ۷۵ از داستان مرداب و آفتاب