در نخستین روز تیرماه ١٣٢٩ در همدان به دنیا آمدم . کودکی قابل ذکری نداشتم. مثل همۀ بچه ها بازی می کردم و درس می خواندم . اسباب بازی مهمی نداشتم. وسیله بازی فردی من جوی آب توی کوچه بود. سدّی جلو خانه مان می ساختم و حرکت آب را به سوی درخت های حاشیه جوی هدایت می کردم. حوضچه ای هم پدید می آمد که من پاچۀ شلوارم را بالا بزنم و پاهایم را در خنكی آب حوضچه بازی بدهم...
این کتاب یکی از پُررنگ ترین خاطره های بچگی منو ساخته: هنوز مدرسه نرفته بودیم و سواد خوندن نداشتین. مامانم این کتابو برای من و خواهرم خوند. بعد از اینکه کتاب تموم شد خواهرم اون صفحه ای که گربه دنبال جوجه کرده بود رو از کتاب کَند. وقتی کتابو دیدیم ازش سوال کردیم برای چی کتابو پاره کردی؟؟ گفت عکس گربه رو از کتاب کَندم که دستش به جوجه نرسه دیگه!! بعدتر هم اجازه نداد که مامانم اون صفحه رو به کتاب بچسبونه تا اینکه مامانم اینجوری راضیش کرد که: چسب رو میزنم روی دست گربه که بچسبه به اون قسمت کتاب و نتونه دنبال جوجه بره و جوجه فرار کنه بره پیش مامانش. بعدتر هم وقتی نوشتن یاد گرفته بودیم ته کتاب رو خودمون تغییر دادیم و با مداد رنگی خطش زدیم و پایان خوب براش نوشتیم. خواهرم هم به عنوان کاردستی یه کتاب عین همین کتاب و البته با انتهای شاد درست کرد و به مدرسه برد!
هنوزم برام سواله که چرا آخر قصه انقد تلخ تموم شد؟ مگه کتاب بچه ها نبود؟؟ نیاز بوده توی اون سن همچین حس تلخی به یه بچه منتقل بشه؟ برای هشدار دادن الزاما باید آخر قصه تلخ تموم بشه؟؟ نمیدونم...
ما فقط یکبار با پایان اصلی خوندیمش و هزار بار بعدی رو با پایانی که خواهرم به خوشی گفته بودش خوندیم.