یادم میآید اولین باری که اسم «حروفیه» را شنیدم سال چهل و هشت بود و من دانشجوی رشتهٔ تاریخ دانشگاه تبریز. صحبتهای استاد چندان به درازا نکشید و زود درز گرفته شد. انگار که دیوار موش دارد و موش گوش. و من این کنجکاوی بر دلم ماند… و ماند تا اینکه سالهای پنجاه و پنج به بعد نمیدانم چه اتفاقی افتاد که ناگهان تنور حروفیه گرم شد و حروفیه بازار راه افتاد و چپ و راست به هم درافتادند و «مانیفست» صادر کردند؛ و من باز آن کنجکاوی عهد دانشجویی، این بار در سرِ کلاس دکتری، سراغم آمد و به فکرم کشاند. کتابهای حضرات را با ولع خواندم، ولی آن کنجکاوی علاوه بر اینکه تسلی نیافت بلکه دردی شد بر جان خودم که هیچ شعاری از نوع شعارهای حضرات تسکینش نداد.
تسلای خاطر و حس کنجکاوی را، افتادم پی موضوع. موضوع،مجرد و بیزمان و بیمکان نبود. شناخت آن، شناخت زمان و مکانش را میطلبید. ولی چه زمانی؟! دشت مشوشی که در آن از چراگاه خرم و خوش، هوائی نبود. هرچه بود سنگلاخ بود و دیولاخ. مصیبتخانه بود. مغولان تازه رخت خود را به صحرا کشیده بودند و از سفرهٔ گستردهٔ ایرانزمین، امرا و صاحبان ادعا، لقمهای گرفته و هرکدام در کنج و گوشهای به تاراج بودند و گاه محض لقمهای بیشتر، پنجه در پنجه هم میانداختند و شاخ میشکستند و کاخ میساختند؛ و مردم مصیبت به جنیبت میکشیدند.
(دربارهی حروفیان روم): آنها اعتقاد داشتند که زندگی پس از مرگی وجود ندارد و مرکبات به حالت مفردات باز خواهند گشت و در این جهان انسان با شناخت سی و دو کلمه یعنی با قبول آیین حروفی، تکلیف را از دوش خود بر میدارد. «و بهشت عبارتست از علم و دوزخ عبارتست از جهل. چون ما عارف به سی و دو کلمه و وجود خود آشنا شویم همه اشیاء از برای ما بهشت است. نماز نیست؛ روزه نیست؛ غسل و طهارت نیست و حرام نیست و همه حلال است که اینها همه تکلفات است و در بهشت تکلیف نیست.» همین افکار دنیاگرایانه و انکار معاد و انتشار تفکرات اینجهانی بسنده مینمود تا اهل شریعت حروفیه را به زندقه و کفر متهم کرده و فتوای قتل آنها را صادر نمایند. . بعد از فضلالله استرآبادی (موسس حروفیه) متخلص به نعیمی، مهمترین شخصیت این جنبش، عمادالدین نسیمیِ شاعر و عارف قرن هشتم هستش که سرنوشتی حلّاجگونه داشت. نسیمی هم دیوان فارسی داره و هم تُرکی؛ جالب اینکه یکی از معروفترین اشعارش رو به هر دو زبان سروده:
منده سیغار ایکی جاهان، من بو جاهانه سیغمازام، گؤوهری لامکان منم، کؤونو مکانه سیغمازام
عرشله فرش و کافو نون منده بولوندو جومله چون، کس سؤزونو و ابسم اول، شرح و بیانه سیغمازام
کؤونو مکاندیر آیتیم، ذاتی دورور بیدایتیم، سن بو نیشانلا بیل منی، بیل کی، نیشانه سیغمازام
کیمسه گومانه ظن ایله اولمادی حق ایله بیلیش، حققی بیلن بیلیر کی، من ظنّو گومانه سیغمازام
صورته باخ و معنینی صورت ایچینده تانی کیم، جیسم ایله جان منم ولی، جیسم ایله جانه سیغمازام
هم صدفم، هم اینجییم، حشرو صیرات ادینجییم، بونجا قوماش و رخت ایله من بو دوکانه سیغمازام
گنجی-نیهان منم من اوش، عئینی-عیان منم، من اوش، گؤوهری-کان منم من اوش، بحروو کانه سیغمازام
گرچی موحیطی-اعظمم، آدیم آدامدیر، آدمم، دار ایله کونفکان منم، من بو مکانه سیغمازام
جان ایله هم جاهان منم، دهریله هم زامان منم، گؤر بو لطیفئیی کی من، دهرو زمانه سیغمازام
نجوم ایله فلک منم، وهی ایله هم ملک منم، چک دیلینی و ابسم اول من بو لیسانه سیغمازام
زرره منم، گونش منم، چار ایله پنجو شئش منم، صورتی گؤر بیان ایله، چونکی بیانه سیغمازام
ذات ایلیم صیفات ایله، قدر ایلیم برات ایله، گولشکرم نبات ایله، بسطه دهانه سیغمازام
نار منم، شجر منم، عرشه چیخان هجر منم، گؤر بو اودون زبانه سین، من بو زبانه سیغمازام
شمس منم، قمر منم، شهد منم، شکر منم، روحی-روان باغیشلارام، روحی-روانه سیغمازام
گرچی بو گون نسیمیم، هاشیمیم، قورئیشیم، بوندان اولودور آیتیم، آیت و شأنه سیغمازام ...... ...... من گنج لامکانم اندر مکان نگنجم برتر ز جسم و جانم در جسم و جان نگنجم
عقل و خیال انسان ره سوی من نیارد در وهم از آن نیایم در فهم از آن نگنجم
من بحر بی کرانم حد و جهت ندارم من سیل بس شگرفم در ناودان نگنجم
من نقش کایناتم من عالم صفاتم من آفتاب ذاتم در آسمان نگنجم
من صبح روز دینم من مشرق یقینم در من گمان نباشد من در گمان نگنجم
من جنت و نعیمم، من رحمت و رحیمم من گوهر قدیمم در بحر و کان نگنجم
من جان جان جانم برتر ز انس و جانم من شاه بی نشانم من در نشان نگنجم
من رکن ضاد فضلم من دست زاد فضلم من روز داد فضلم من در زمان نگنجم
من مصحف کریمم، در لام فضل میمم من آیت عظیمم در هیچ شان نگنجم
من سر کاف و نونم، من بی چرا و چونم خاموش و لاتحرک من در بیان نگنجم
من سفره خلیلم من نعمت جلیلم من کاسه سپهرم در هفت خوان نگنجم
من منطق فصیحم من همدم مسیحم من ترجمان جیمم در ترجمان نگنجم
من قرص آفتابم حرف است آسیابم من لقمه بزرگم من در دهان نگنجم
من جانم ای نسیمی یعنی دم نعیمی درکش زبان ز وصفم من در لسان نگنجم