Jump to ratings and reviews
Rate this book

قطار از ریل خارج شد

Rate this book
صاحب مسافرخانه همه را دلداري مي‌داد مي‌گفت: شما بايد يك هفته در اين مسافرخانه بمانيد تا ريل تعمير و ترميم شود و تكه‌هاي مانده قطار از ريل خارج شود و ريل دوباره ساخته شود شانس داشتيد قطار در كنار دريا و يك روستاي پر جمعيت از خط خارج شده است در همين مسافرخانه با هم هستيم بايد منتظر بمانيد و صبور باشيد هميشه همه چيز اتفاق مي‌افتد كاري هم نمي‌شود كرد...

184 pages, Paperback

Published January 1, 1395

Loading...
Loading...

About the author

احمدرضا احمدی

149 books325 followers
احمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادری‌اش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (16%)
4 stars
1 (16%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
2 (33%)
1 star
2 (33%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books245 followers
Read
January 23, 2022
" قرار دیدار ما بعد از چهار سال جلوی دکه ی روزنامه فروشی من بود زودتر از ساعت قرارمان رسید گیسوانش آشفته و خیس بود دوباره گیسوانش برایم حدس و گمان و تردید شد از تماشای گیسوانش عمر باطری در قلبم و چیرگی مرگ را فراموش کردم. مرا به بیمارستان محل کارش برد قبل از سفرم به الجزایر برای دیدارش به این بیمارستان ها بارها رفته بودم در راه که به سوی بیمارستان می رفتیم گفت: در انتظار تو چه سال هایی که تلف و نابود شدند سکوت کرده بودم گیسوانش و چشمان سیاه مهربان اما مغرورش را نگاه می کردم گفت حرف بزن من دیگر کنارت هستم از گم شدن من هراس نداشته باش اکنون که کنارت هستم فقط صدای ویلنسل را که داری می شنویم، دیگر مخاطب ما حرمان و غصه و ناباوری نیست دوباره بهار می آید، تابستان با خوشه های انگور می آید در پاییز من و تو در برگ های زرد غرق می شویم و از میان برگ ها یکدیگر را صدا می کنیم در برف زمستان از پشت پنجره دانه های برف را شمارش می کنیم چنان کنارت هستم که سرما را فراموش می کنیم …"
Profile Image for R.
391 reviews25 followers
March 31, 2017
تمام مدتی که در حال خوندن رمانشون هستید انگار بازم دارید یکی دیگه از مجموعه شعرهاشونو میخونید همون قدر لطیف و دوست داشتنی
Displaying 1 - 2 of 2 reviews