Jump to ratings and reviews
Rate this book

آئینه شمعدان طلا

Rate this book

Unknown Binding

4 people want to read

About the author

حسینقلی مستعان

14 books8 followers
حسینقلی مستعان در سال ۱۲۸۳، در تهران دیده به‌جهان گشود. پس از اتمام دورهٔ دبیرستان در دارالفنون، مدتی در مدرسهٔ علوم سیاسی به‌تحصیل پرداخت. کار روزنامه‌نویسی را از آغاز قرن (هجری شمسی) و از ۱۷ سالگی به‌عنوان روزنامه‌نگار و عکاس در روزنامهٔ نیمه‌رسمی «ایران» آغاز کرد؛ و چون به‌کار روزنامه‌نگاری علاقهٔ زیادی داشت، خیلی زود به‌سردبیری آن روزنامه رسید. مستعان قصه‌نویسی را از سال ۱۳۱۴ در مجلهٔ «مهرگان» شروع کرد

مستعان دستی هم در ترجمه داشت: معروفترین ترجمهٔ او رمان بینوایان شاهکار ویکتور هوگو است که در سال ۱۳۱۰ به فارسی برگرداند و ابتدا به صورت پاورقی در مطبوعات منتشر کرد

اسامی مستعار وی عبارتند از: حبیب، انوشه، ح. م؛ و حمید حمید. گلاب آدینه فرزند اوست

وی در روز ۱۵ اسفند ۱۳۶۱ درگذشت

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
2 (33%)
4 stars
2 (33%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
1 (16%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Peiman E iran.
1,436 reviews1,115 followers
March 25, 2017
‎دوستانِ گرانقدر، این داستانِ کوتاه، از زبانِ مردی بسیار پولدار بیان میشود که پسری دارد به نامِ <هرمز>... این پسر با آنکه پدر و مادر، هرچه خواسته است، برایش انجام داده اند، امّا درسش را ادامه نداده و به نوعی ولگرد است و صبح تا شب ماشینِ پدر زیر پایش است و پول جیبی فراوان میگیرد و در کاباره ها و عرق فروشی ها وِل میچرخد و مزاحمِ زن و دختر مردم میشود و اهالی محل نیز از او و دوستانِ بی سر و پایش خسته شده و نفرت دارند
‎خلاصه پدر از پسرش خواهش میکند تا کار کند و سر عقل بیاید، امّا <هرمز> میگوید، اگر میخواهید من به زندگی بچسبم و به نوعی مردِ زندگی شوم و دست از کارهای بردارم، باید <زهره> دخترِ همسایه را برایم خواستگاری کنید
‎دختر مسعود خان، همسایهٔ روبروی آنها <زهره> بسیار زیباست و سر به زیر و درس خوانده است و خواستگارهای زیادی را رد کرده و جوابِ منفی به آنها داده است
‎پدر که همه چیز را در پول میبیند، به خانهٔ مسعود خان رفته و دخترِ وی را برای پسرش <هرمز> خواستگاری میکند و حاضر میشود تا ویلایی بزرگ در بهترین نقطهٔ شهر و ماشین و ثروت فراوان به عروسش <زهره> بدهد... امّا مسعود خان که وضع مالی چندان خوبی هم ندارد، حاضر نمیشود دخترش را به پولِ این خانوادهٔ خودخواه بفروشد و دخترش <زهره> را قربانی پول و ثروت کرده و دخترش را به <هرمز> پسر همیشه مست و ولگردِ همسایه بدهد
‎پدر تصمیم میگیرد تا دیگر بیخیالِ خانواده و دخترِ مسعود خان شده و دختری زیباتر از <زهره> را برای پسرش خواستگاری کند و پسر و عروسش را برای مدتی به خارج از کشور بفرستد تا در مدتی که آنها خارج از ایران هستند، برایشان خانه ای بزرگ و مجلل بسازد
**************************
‎عزیزانم، بهتر است خودتان این داستان را بخوانید و ببینید چه سرنوشت تلخی در انتظار <هرمز> است و سرانجامِ این داستان چه میشود
-------------------------------------------
‎امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید
‎<پیروز باشید و ایرانی>
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.