Jump to ratings and reviews
Rate this book

افسانه کچل کفتر‌باز

Rate this book

20 pages, Paperback

First published January 1, 2006

Loading...
Loading...

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (12%)
4 stars
1 (12%)
3 stars
1 (12%)
2 stars
3 (37%)
1 star
2 (25%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Gita.
359 reviews78 followers
August 2, 2023
«یکی بود، یکی نبود.
حاکمی بود. از مال دنیا هیچی کم نداشت. قصرهایی داشت. اسب‌هایی داشت. دختری داشت و ثروتی بی‌حساب؛ اما غصّه‌دار بود. غم به دل داشت. چرا؟ چون سال‌ها پیش همسرش از دنیا رفته بود.
با رفتن او، دنیا برای حاکم تیره و تار شده بود. حاکم غصّه‌دار شده بود. به هیچ‌کس هم اجازه‌ی شادی نمی‌داد. فرصت بازی نمی‌داد. همه ساکت، همه غمگین، همه تنها بودند.»
**
«غروب رسید. نغمه‌ی شادی بلند شد. صدای پر کفترها آسمان را پر کرد. قهقه‌ای پیچید. یکی بی‌هوا سنگی پراند. شیشه‌ای شکست. حاکم از خواب پرید: «سربازها بیدار! سربازها هشیار! وای بر کسی که غصّه‌دار نیست! وای بر کسی که گره بر ابرو ندارد! وای بر قانون شکن! نی‌ها را بشکنید. کفترها را بکشید. هرکسی را که خندیده چوب بزنید.»
دختر حاکم التماس کرد. خواهش کرد؛ اما قلب حاکم سیاه بود.
سربازها دویدند. تا خانه‌ی کچل راهی نبود. پایین را دیدند. بالا را جستند. کچل را گرفتند و کفترها را کشتند. نی را شکستند و فرش نیمه‌کاره را دریدند. گرد غم که همه جا نشست، دل‌ها که غصّه‌دار شد، گذاشتند و رفتند.»

***
چند خط اول کتاب را که خواندم بلافاصله یادم آمد؛ مامان بارها این داستان را قبل از خواب برایمان تعریف کرده بود. من خیلی دوستش داشتم.
Once a kachal lover, always a kachal lover.

۱۱ مرداد ۰۲
Displaying 1 of 1 review