Jump to ratings and reviews
Rate this book

حکایت یک اسکناس

Rate this book
«نیلوفر اولین روز کاری‌اش را در سال نو در صبحگاهی لطیف شروع کرد. با شوق شیرینی از خانه بیرون آمد و نگاهی به آسمان کرد. دلش از شادی لبریز شد و گفت: "خدا جون سلام، از تو ممنونم که زندگیمو ورقی تازه زدی، مثل بهار، خدایا شکرت" هوای لطیفی بود و نگاه نیلوفر به سرشاخه‌های درختان رفت که جملگی از شوق بهار شکوفا شده بودند. دقایقی بعد در بیمارستان چشمانش به باغچه افتاد، بنفشه‌ها هر یک به‌زیبایی خودنمایی می‌کردند و بوته‌های یاس زرد که جملگی غرق گل بودند و غنچه‌های گل سرخ که بی‌صبرانه می‌کوشیدند تا شکوفا شوند.»

702 pages, رقعی

Published January 22, 2017

3 people want to read

About the author

محمود نامنی

6 books38 followers

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
No one has reviewed this book yet.

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.