هرکه محل ساحره ای که میگوید اسمش ماریا اسپالانتسو است نشان دهد یا مشارالیها را زنده یا مرده به هیات قضات تحویل دهد آمرزش معاصی خود را پاداش دریافت خواهد نمود این اعلان به امضای اسقف و قضات اربعه ی شهر بارسلون مربوط به آن گذشته دوری است که تاریخ اسپانیا و ای بسا سراسر بشریتباقی را الی الابد چون لکه ای نازدودنی آلوده خواهد داشت
قرون وسطای مسیحیت همیشه از نظرم تاریخ عجیبی دارد , اسقف هایی که بهشت میفروشن و برگه ی ترخیص و بخشش و پاکیزه شدن از جمیع گناهان رو به مردم در ازای کشتن جادوگران میدهند ! و چقدر هم که مردم آن زمان نادان بودند که فرق بین علم و جادو و زیبایی زنان سیاه مو و جادوگران را نمیفهمیدند (جادویی وحود نداشت , آن علم بود ! نه جادو !) و از همه عجیب تر اینکه هزاران بی گناه جانشان را در برابر دستور اسقف ها و راهبانی که به قول خودش مسیحی بودند و خواهان پاکی مردم , از دست میدادند و این لکه ای سیاه و ناپاک مجموعه ای از بی علمی ها و حماقت مردم و آن به اصطلاح عالمان دین مسیحیت در تاریخ شده و هزاران داستان بلند و کوتاه در باره اش نوشته شده که قلب را می سوزاند و نشان میدهد که چقدر فاصله ی بین حماقت و دانایی و علم و جادوگری کم هست و این فاصله به ندانستن و بی علمی و کور بودن مردم هر زمانه مربوط میشود که اگر چیزی را نمیفهمند آن را مسموم و سیاه و شیطانی میدانند و آه که من چقدر شبیه همین چیزها را به چشم خودم در همین قرن 21 و در اطرافیانم هم دیده ام و این اصلا شوخی جالبی نیست که هرچیزی را بدون چون و چرا میپذیرند و درباره اش تحقیق هم نمیکنند که آن تفکر یا دستوری که باید به انجام برسانند تا بهشتی شوند فلسفه اش چیست و از کجا آمده ! این وسط همیشه فقط یک مرز نازک به اندازه ی تار مو هست که میتواند زندگی کسی را سیاه کند ویا حتی خوشبختش کند ... داستان کوتاه فوق العلاده قابل تاملی بود و از خواندنش لذت بردم ....