David Alan Mamet is an American author, essayist, playwright, screenwriter and film director. His works are known for their clever, terse, sometimes vulgar dialogue and arcane stylized phrasing, as well as for his exploration of masculinity.
As a playwright, he received Tony nominations for Glengarry Glen Ross (1984) and Speed-the-Plow (1988). As a screenwriter, he received Oscar nominations for The Verdict (1982) and Wag the Dog (1997).
Mamet's recent books include The Old Religion (1997), a novel about the lynching of Leo Frank; Five Cities of Refuge: Weekly Reflections on Genesis, Exodus, Leviticus, Numbers and Deuteronomy (2004), a Torah commentary, with Rabbi Lawrence Kushner; The Wicked Son (2006), a study of Jewish self-hatred and antisemitism; and Bambi vs. Godzilla, an acerbic commentary on the movie business.
قطعاتی بیربط به همدیگر(از نظر موضوعی) و با حرفایی ممتطور ! صفحه اولش گفته اینا قطعاتی برای پیش از اجراهای من یا نمایشهای کابارهای(نمیدونم چیه) و اجراهای تجربی نوشته شده. برا همین انتظار نمایشنامه کوتاه نداریم. در نوع خودشون جالب بودن و جذاب!
گاه دلتنگی/ دیوید مامِت/ ترجمه ی شهرام زرگر/ انتشارات نیلا/ 24 صفحه/ تاریخ تموم کردن کتاب: یکشنبه 29 اسفند 1395 این نمایشنامه در حال توصیف 4 رخداد هنگام غروب آفتاب توی یه شهر بزرگ توی آمریکاست که قبل از توصیف این 4 رخداد، توصیفی از غروب آفتاب از زبان یک مرد می شنویم.اما رخداد ها؛ اولی مکالمه ی بین یک زن و یک پزشکه که زن دو ساعت دیرتر از وقت ملاقاتش با دکتر نوبتش شده و حسابی شاکیه و حس می کنه دکتر حسابی اونو چاپیده و وقتی میره توی مطب حسابی دکترو میشوره میذاره کنار ! (کاری که خیلی از ماها شاید دوس داشتیم انجام بدیم ولی انجام ندادیم !) خیلی هم خوب این کارو می کنه :)) صحنه ی بعدی یک خانومِ عشق خرید رو نشون میده که میره لباس خرید کنه به بهونه ی مصاحبه ای که داره ولی معلومه خرید کردن براش خیلی لذت بخش تر از مصاحبه و کلا هر چیز دیگه ای تو دنیاست ! صحنه ی بعد مکالمه ی بین دو تاجر رو نشون میده که درباره یه رستوران و کیفیت غذاش و ... صحبت می کنند که هیچ جذابیتی نداشت. صحنه ی بعدی مکالمه ی بین دو مرد غریبه توی مترو هست که یکیشون فضوله و با سوالای متوالیش اعصاب اون یکی مرد رو خورد می کنه ! صفحه ی آخر نمایشنامه همان مردِ ابتدای نمایشنامه این جمله را می گوید: "عاشق این جور پایین رفتنِ خورشیدم. یه لحظه تاریکه، لحظه ی بعد روشن". این جمله چقدر نزدیک به زندگیِ ماهاست ! چه بسیار لحظات خوب و بدی داشتیم که در لحظه ای زیر و رو شدند به نحوی که هرگز پیش بینی اش را هم نمی کردیم اما زندگی همینه. همیشه همین بوده و خواهد بود. مجموعه ای از نوسانات. اگر نوسانی نبود قطعا ما انسان ها از شدت بی حوصلگی یا خودمون رو می کشتیم یا دست به کار های عجیبی برای ایجاد این نوسان می زدیم. واقعا اگه زندگی همیشه روشن بود و اتفاق ناگوار و بدی نداشت، فرض کنیم برای 60 سال... آیا تکراری و به شدت کسل کننده نبود؟ فرض کنیم شما کاکائو دوست دارید. اگر تمام روزها و تمام وعده های غذایی کاکائو بخورید آیا برای شما کافیه؟ البته که نه. زندگی همینه... پر از تاریک و روشن ها. نمایشنامه خوبی بود. پیامش رو مستقیم نگفته بود ولی این دلچسب بود و زیادی نپیچونده بود. ترجمه خوب بود. حجمش بسیار کم که به نظرم اگه بیشتر بود میتونست تاثیرگذاریش بیشتر باشه. قلمش رو دوست دارم و بازم از این نویسنده خواهم خوند.
برای من در حد چند خلق تا موقعیت معمولی بود. و نه چیزی فراتر. البته قرار هم نبوده چیز خاصی باشه. اما خب بیارزش، بیارزشه. چه نویسنده بهش آگاه باشه چه نه.