شکارچی دشت سبزرنگ، پیری بود نیرنگ باز و در دامگستری استاد. راه فریب هر جانوری را می دانست. شیر را با آهو شکار می کرد و پرنده را با دانه. شکارچی پیر آن روز تله ای بزرگ کار گذاشته بود تا پرنده ای بزرگ شکار کند، اما تنها پرنده کوچکی به دام افتاده بود. شکارچی بسیار خشمگین شد و پرنده کوچک به رهایی خود اندیشید. حکایت پرنده زیرک و پندهای سه گانه او به شکارچی نادان، برگرفته از مثنوی مولوی است. در این کتاب، حکایت فوق به همراه مقدمه ای درباره زندگی مولوی با نقاشیهایی زیبایی ارائه شده است.
در کودکی همین داستان را -مختصرتر- در کیهان بچه ها خوانده بودم و سال ها حیران آن پند سوم بودم! به راستی سومین پند که تکمیل کننده "محال را باور مکن" و "بر گذشته افسوس مخور" است، چه می تواند باشد؟
این نقاشی های گرم هم برای من خاطره انگیزند امّا شاید برای کودکان این روزگار اندکی خفه و تکراری باشند. و پرسش سرنوشت ساز دیگر: "رؤیا" کیست؟ یک آدم معروف است که کتاب های دیگری هم نوشته و همه می شناسندش؟ نام عاریتی یک فرد حقیقی است؟ رؤیای نویسندگی یک نویسنده گمنام است؟
نام نویسنده -یا بی نامی اش- مرا به رؤیا فرو می برد و در همان آن خشمگین می سازد!