سرزمین توپها به طول و عرض قوس قزح در مداری کمانی دور کره ما قرار دارد. هر توپ کوچولو وقتی دنیا میآید، در ششمین روز تولد، نامی به خود میگیرد و این نام، دوست آینده او در روی زمین است. آقای توپ بزرگ آبی که هزاران سال است بر کشور توپها حکمروایی میکند، با بچههای روی زمین پیمانی دارد. وقتی بچهها به دنیا میآیند، آقای توپ بزرگ آبی با فرشته یا یک کبوتر نامهرسان، نامهای به خواب آنها میفرستد و از آنها میپرسد که چه رنگ توپی دوست دارند. آنگاه اگر توپی به همان رنگ در سرزمین توپها به دنیا بیاید، مال بچهای است که اول آن را انتخاب کرده است. باور ندارید؟ امتحان کنید!
[⚠️هشدار ریویوی صددرصد شخصی و خاطرهای و بیاهمیت⚠️] توش شرایط خیلی عجیبی خوندمش، وسط یه مهمونی که همه آدمهاش مست بودن و به اونجای مهمونی رسیده بودن که ابی و شادمهر رو فریاد میزنن و دستهجمعی همخوانی میکنن، و من این رو از کتابخونهی جالب صاحبخونه پیدا کرده بودم، چاپ سال ۵۱ش رو، و در یک گوشهی نوردار تلاش میکردم بخونم و بفهممش. :)) احتمالا این عمدهی چیزیه که قراره ازش یادم بمونه، اما حتی در همون وضعیت هم میفهمیدم متنهای خیلی خیلی زیادش در یک صفحه چیزی نیست که بچهها رو خوشحال کنه، و خب، «قوس قزح»؟ خداوکیلی خانوم پارسیپور؟:))) لابد بچههای اون موقع فرهیختهتر بودهن و دایرهی واژگانیشون وسیعتر بوده.