بی بی نازنین مهربان چند تا مرغ داشت که هر روز برای او تخم می گذاشتند. یک روز که برای فروش تخم مرغها به بازار رفته بود چشمش به یک پارچه قشنگ افتاد و پارچه را خرید. وقتی به خانه رسید از آن یک پیراهن دوخت و آن را پوشید. یک روز که پیراهنش را شسته بود و روی بند آویزان کرده بود، باد تندی وزید و پیراهن را با خودش به جنگل برد. بی بی نازنین به دنبال پیراهنش به جنگل رفت و