سارا روي طناب رخت پهن مي كند. من توي اتاق راه مي روم و به رساله دانشگاهي ام فكر مي كنم كه روي ميز خاك مي خورد. ورق اش مي زنم. چه قدر وراجي كرده ام. تا آن جا آمده ام كه استغنا از غوطه ور شدن در كانون يك زيبايي مطلق حاصل مي شود. به سراغ كتابخانه مي روم. طبقه بالا كتاب هاي فلسفه را چيده ام. دستم به زحمت به آن مي رسد. قد بلندي مي كنم و انگشتم را روي عطف كتاب ها مي كشم. فوكو، هايدگر، اكهارت، بودريار، كدام يك به كار مي آيد؟ سارا روي طناب رخت پهن مي كند. صدايش را مي شنوم. رساله را مي بندم. مي روم پشت پنجره و به سارا نگاه مي كنم. رخت هاي خيس را در هوا تكان مي دهد. از پشت ملحفه ها و لباس هاي رنگي يك جفت پا ديده مي شود كه توي دمپايي آرام آرام به اين سو و آن سو مي رود.
رساله را ورق مي زنم و روي برگ سپيدي از آن مي نويسم:«چه كسي مي تواند سارا را توصيف كند؟».