نمایش بیشیر و شکر اثری اپیزودیک یا بخش بندی شده است، یعنی اثری که با توجه به غیرخطی بودن و پیروی نکردن از قواعد کلاسیک قابل پیش بینی نیست، رویدادهای این نمایش در ۹ اپیزود یا به تعبیر نویسنده در ۹ تکه اتفاق میافتد، که هر کدام از این تکهها ضمن داشتن استقلال خاص معنایی با اندیشهای کلی به تکههای دیگر اتصال یافته و در مجموع کلیتی واحد از مفهومهای نامتجانس را به مخاطب ارائه میدهند.
نمایشنامه ای دربارۀ یه کافۀ امروزی و آدمهایی که بهش رفت و آمد میکنن، با محوریت رابطۀ عاشقانۀ آدمها و خیانت و همچنین دربارۀ زندگی افغان ها در ایران. در کل نمایشنامۀ خوبی بود از خوندنش خوشحالم. زبون قوی و قشنگی داشت؛ مخصوصن زبون شخصیت افغان نمایشنامه رو خیلی خوب و مطابق با واقعیت درآورده بود. افرادی هم که به کافه وارد میشدن، ماجراهاشون خوب و جالبناک به هم ربط داده شده بود. و خب خیلی غم انگیز بود و تراژدی رابطه های شکست خورده و همچنین تراژدی زندگی افغان ها و اینکه چقدر آوارگی و رنج کشیدن رو تأثیرگذار نشون داده. از بین یه نسلی از نمایشنامه نویس ها که چرمشیر و رحمانیان و امجد اصلیاشون بودن، من امجد رو قوی ترین و اصیل ترین میدونم و فکر میکنم تنها کسی بود از شاگردهای بیضایی که تونست از زیر سیطرۀ بیضایی بیرون بیاد در نمایشنامه های خوبش (البته در بعضی از نمایشنامه هاش همچنان تأثیر پذیری از بیضایی رو داشت) و صدای متفاوت و خاص خودش رو پیدا کنه.
ایده جالبی برای استفاده از سیاه و مبارک در بستر معاصر داره ولی در عمل اونقدر از پتانسیلش استفاده ای نمیکنه و صرفا یه متن سانتی مانتال کافه ای دیگه است. اپیزودها اکثرا حوصله سر برن چون این نمایشنامه پره از شخصیت های منفعلی که هیچکاری نمیکنن و فقط منتظر میشینن تا پلات یه چیزی پرت کنه سمتشون تا بهش واکنش نشون بدن یا گاها حتی چیزی هم پرت نکنه بلکه صرفا گفت و گو های بی سر و تهشون رو میشنویم. البته باز با این حسن که تلاش شده از لهجه ها و گویش های مختلف استفاده بشه. این رو هم باید در نظر گرفت که قطعا غبار زمان نشسته بر اثر از دهه هشتاد تاکنون خیلی تاثیر داره در درک امروز ما ازش و خب نمایشنامه جالب و مقبولی برای ما در امروز نیست نمیدونم در دهه ۸۰ چطوری بوده.