دوباره امتحان میکنم - اینبار با احتیاط به نظرم تحمل پذیر شده است. آرام پایم را روی زمین میگذارم. به نظر پاهایم با همان تماس اول عادت کرده ... راه میافتم ... هر قدمی که به عقب بر میدارم زمین خنگتر میشود و پاهایم بیشتر فرو میرود. مرطوب میشود. کمکم صداهای متناوبی به گوشم میرسد که یکی دو قدم دیگر باید واضح شود ... صدای دریاست! پاهایم توی ماسه است: پلانکتونها روی پوستم میلولند. آفتاب همان آفتاب است. ظهر هم همان ظهر است ... پاهایم را با لذت توی ماسهها فرو میکنم و خنکی زیر پوستم میرود ... ناگهان استخوان روی پایم آن چنان تیری میکشد که نفسم بند میآید؛