رمان ماجرای استحاله است. داستانِ شهری که ناگهان سروکلهی گاوهایی در آن پیدا میشود که به دیگران حمله میکنند و ترس میپراکنند و تعدادشان نیز رو به افزایش است، جوری که کار بالا گرفته است... رمان با استفاده از نگاهِ رئالیسمِ جادویی نوشته شده است و میشود بازخوانی بخشی از تاریخِ انسانِ معاصرِ را توی آن دید؛
محمد آصف سلطان زاده یکی از نویسندگان کشور افغانستان است که به دلیل حضور طولانی مدت در ایران و اروپا و همچنین حشر و نشر با بسیاری از نویسندگان و منتقدان به زیر و بم ادبیات داستانی به معنای اصیل آن احاطه یافته است.
محمد آصف سلطان زاده را میتوان بعد از نویسندگان مؤثری چون «رهنورد زریاب»، «احمد شاه فرزان» و «سپوژمی زریاب» به دلیل احاطه بر حوزه ادبیات داستانی و نگاه منتقدانه به عنصر جنگ یکی از نویسندگان خوب کشور افغانستان معرفی کرد، نویسندهای که توانسته مهاجرت، جنگ و زندگی در خلال تحول های اجتماعی و سیاسی را با قلمی سحرانگیز به روایت در آورد.
یه شروع قدرتمند و پرکشش داره که واقعاً باعث شد بگم بالاخره دارم یه کتاب ایرانی خوب میخونم که الکی توی بوق و کرنا هم نکردنش. یه رئالیسم جادویی توی بستر سیاسی اجتماعیِ جامعهای که من شخصاً شناخت کمی ازش داشتم ولی از جهاتی بودن و حس کردن این فضا از نظر ذهنی برام تجربۀ جالبی بود. اتفاقات هم تا اواسط منو میکشوندن. شخصیتها هم. نثر هم. نثر خاص خودشو داره که به کار نشسته. فقط افتاد توی دایرهای که اغلب کارهای رئالیسم جادوییِ این مدلی توش قلم زدن. نتونست یونیک و خاص بمونه. هرچند تا یه جایی هم تلاشش رو کرده بود.
به نسبت اینکه اخیراً خیلی از چشمه ناامید شدهم، راضی بودم ازش. سوای ویژگیهای خوبِ دیگهش.
آخرالزمانی که سلطان زاده در رمانهاش تصویر و تعریف میکنه یه آخرالزمان الهیاتیه؛ همیشه جست و جو برای یافتن نوعی خدا جریان داره و همیشه معجزات و جادوها هستن که این مسیر رو سهل یا صعب میکنن. اما نکتۀ مهم در مورد سلطان زاده اینه که ویران شهرهاش مواضعی هستن که نسبت به جهان امروز خودش میگیره؛ میشه این جهان رو پیدا کرد لابلای خرابی ها و آتش های کوچک و بزرگ. پیامبر، شخصیت اصلی، این بار زنه و تا انتها هم زن باقی میمونه؛ که خب کم سابقه س در رمان های سلطان زاده، که تا اینجا که من خوندم تقریباً از شخصیت زن یا زنانه خالی هستن، و شاید اصلاً خبری نیست از زن در برخی از رمانهای محمدآصف سلطان زاده.
اما حتا این موضوع هم بازتاب جهان پیرامونش نیست؟ صد در صد. منتها باید دید رمان چقدر باید بازتاب بده و چقدر روایت های ضدیت ورز جایگزین ارائه بده.
ادبیات افغانستان رو دوست دارم چون قرابت زیادی با فرهنگ ما داره...ملموس و قابل درکه خیلی با داستان های فانتزی و غیرواقعی(رئالیسم جادویی) ارتباط نمیگیرم، داستان این کتاب تا نیمه جذبم کرد بخصوص اون قسمتی که گاز سمی در مدرسه های دخترانه انداختند(شبیه اتفاقی که چند وقت پیش افتاد)، اما ۱۰۰ صفحه پایانی بطرز عجیبی پنچر شدم ، نتونستم بخونم بس که داستان افت کرد... بدون تموم کردن کتاب امتیاز ۲ میدم بهش
نمونه دیگری از استحاله انسان به حیوان، اینبار در هیأت گاو، گاوهایی عموما خشمگین که بیشتر از هر چیز به نمادهای حضور دولت اشغالگر حملهور میشوند. نویسنده قطعا تاریخ پر فراز و نشیب معاصر افغانستان را در نظر داشته، ترس و خشم و استیصالی که از حضور پرتعرض نیروهای کشور "دوست" در دل مردم انباشته میشود با این دگرگونی بروز میکند و خواننده ضمن اینکه داستان زنی که شخصیت اصلی قصه است را دنبال میکند حوادث شهر و گاوهای هر روز بیشترشونده را نیز میبیند. به نظرم ریتم داستان در اواسط کتاب دچار نقصان شد، همینطور تکرار صحنه ها و دیالوگها از گیرایی آن کم میکرد. خوشبختانه پایان جالبی داشت، به خواندنش میارزید.
سبک نوشتاری این کتاب مورد علاقه من بود؛رئالیسم جادویی و استحاله،اینکه آدما تبدیل به گاو میشدن..و همچنین لهجه افغانستانی رو هم توی کتاب خیلی دوست داشتم با ورود یک گاو به شهر و ناپدید شدن آدمها و تبدیل شدنشون به گاو...همه چی تغییر میکنه و اینها همه در حالی اتفاق میفته که کشور درگیر جنگه گفتگوهای زن داستان با همکار خودش و همکار همسرش خیلی تامل برانگیز بود همچنین وجه تسمیه کتاب هم عالی بود خیلی با حال و هوای داستان جور درمیومد پایان بندی به شدت جذاب بود و برای من موندگار شد «گاوهای برنزی» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/64986