نويسنده ي اين کتاب صمد بهرنگي است که از قصه پردازان قديمي مي باشد, داستانهايش نثر شيريني دارد , هم براي نوجوانان زيباست هم بزرگسالان. داستان اينگونه شروع مي شود که: پيرزني بود كه در دار دنيا كسي را نداشت غير از جوجه ي طلايي اش. اين جوجه را هم يك شب توي خواب پيدا كرده بود. پيرزن روشور درست مي كرد و مي برد سر حمامها مي فروخت. جوجه طلايي هم در آلونك پيرزن و توي حياط كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها مي گشت. از دولت سر جوجه طلايي هيچ مورچه اي جرئت نداشت قدم به خانه ي پيرزن بگذارد. حتي مورچه سواره هاي چابك و درشت. جوجه طلايي مورچه ها را خوب و بد نمي كرد. همه جورشان را نك مي زد مي خورد. از پس گربه هاي فضول هم برمي آمد كه همه جا سر مي كشند و به خاطر يك تكه گوشت همه چيز را به هم مي زنند.
نمیدونم چرا ولی قشنگ بود! سادگی داستان و محبت بین پیرزن و جوجه رو دوست داشتم. اون عبارت رفیق درخت هم بامزه بود. نمیدونم چرا توی داستان های صمد هی یاد حزب توده و کمونیسم میافتم!
The story of an old woman, her golden chicken and a spider that poisoned her mind. It is a short thought provoking story. And considering the intended audience, brutal!
مگر میشود این داستان را دوست نداشت؟ نیرنگ عنکبوتی که زنجیرهی غذایی را مقصر میداند و برای جوجهی طلایی پاپوش درست میکند. گاهی وقتها ما هم از فطرت خویش غافل میشویم.