همزمان که شاهکار لرمانتُف در نثر یعنی "قهرمان دوران" رو می خونم این مجموعه شعرش رو هم که معروف ترین و مهم ترین شعرش "مرگ شاعر" در رثای پوشکین هست، خوندم. کتاب مشتمل بر 41 شعر هست که در مورد زندگی، عشق، طبیعت و... است.
لرمانتف "مرگ شاعر" رو در ستایشِ الکساندر پوشکین و پس از کُشته شدنِ او در دوئل سروده.
هر چند هیچوقت در ترجمه شعر همه ی شعر قابل انتقال نیست ولی همین مقداری هم که از ترجمه فارسی اشعار لرمانتف دستگیر میشد ، نشان دهنده روح لطیف و عاشق شاعر بود و قصه تکراری نفهمیدن مردم زمانه ش . شعر های شاعران شرق اروپا رو به روحیه شرقی خودمون بیشتر نزدیک دیدم تا نوع غربیش رو
ما فرزندان شمالیم همچون گیاهانی که اینجا روییده ایم شکفتن مان دیر نمی پاید و در چشم بر هم زدنی میپژمریم در این هوای گرفته ی وطن نفس نمیتوان کشید و دیگر هیچ چیز روحمان را شادی نمی بخشد
دردهای بیهوده را رها کن و روزهای گذشته را دوباره زنده مکن که در آنها هیچ نخواهی یافت من ایمان دارم که تو عاشقی و همین برایم کافی ست و فرقی نمی کند عشقت را نثار که می کنی. برایم سخت است با تو بگویم که زندگی ام چقدر سیاه و تهی ست همه ی آنچه زمانی قلبم را با آن می ستودم امروز همچون زهری کشنده است و دلم تنها از درد و رنج لذت می برد