یه ورژن قدیمی با ترجمه غفارپور خوندم که این شکلی نبود. داستان از این قراره که اصلا علیبابا کاره ای نیست، آهان چرا هست؛ علیبابا میره از دزدها دزدی میکنه میاد ولی دیگه قهرمان داستان تا انتها دختری به نام مرجانه که با ذکاوتش در مراحل مختلف خانواده علیبابا رو نجات میده.
اومدم سراغش چون میخواستم ببینم اون داستان چهل دزد و دریا و ایناست یا نه، که دیدم نیست.
شب -وقتی من سرگرم خواباندن آن یکی بودم- بابا برای بچّه خواندش و فردا صبح با به به و چه چه از من خواست که دوباره برایش بخوانمش و تازه نه که خودمان تنهایی حظ ببریم. نه. برویم بالا و فاطمه دایی را هم بنشانیم ورِ دلمان تا او هم بشنود و به قدر ما وقت شنیدن «کنجد! باز شو!» و «گندم! باز شو!» قهقهه بزند #تکخور_نباشیم من هم که قصه را در هفت سالگی خوانده بودم اصلاً یادم نبود که تویش تکّه تکّه کردن جنازه -و از آن مخوف تر!- دوختن جنازه با چشم بسته دارد! آقا همین جور که ما می خواندیم و بچّه قسی القلب خودمان نیشش تا بناگوش باز بود بچه اخوی بی صدا می ترسید و گوشت تنش آب می شد! از آن طرف چون بچوک یک بار قصه را شنیده بود امکان حذف و سانسور هم نداشتم! مچم را می گرفت و از قسمت سانسور شده پرس و جو می کرد! اسمایلی دندان های به فشرده و خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
خلاصه که نکنید! اعتماد به حافظه و ذائقه خود هفت ساله تان و ترس به دل بچه های بی نوا که به شما اعتماد نموده اند هم! :) :|