فرهاد بُردبار نویسندهٔ جوان اصفهانی با اولین رمانش، رنگِ کلاغ، به شهرت رسید؛ رمانی که سالِ ۱۳۸۲ منتشر شد و سالِ بعدش جایزهٔ بهترین رمانِ اول بنیاد گلشیری را از آنِ خود کرد. بردبار بعد از سیزده سال رمان شوماخر همیشه اینجاست را منتشر کرده است، رمانی که باز هم در اصفهان میگذرد و بهشدت قصهگوست. رمان روایت نویسندهٔ جوانی است که عملاً درس و دانشگاهش را رها کرده و مشغول نوشتن است. او زندگی آشفتهای دارد و در آغاز رمان ناچار میشود خوابآلود از خانهاش بیرون بزند… او خوابش میآید و دنبالِ خانهٔ دوستی یا آشنایی برای چند ساعت خوابیدن میگردد. اما در این مسیر اتفاقهای بسیاری در انتظارِ اوست… قهرمانِ بردبار در حرکتِ مداومش در اصفهان شهر و آدمهایی را کشف میکند که هر کدام ماجراهای خاصِ خودشان را دارند. رمان طنزی گزنده دارد و با زبانی پُرضربآهنگ نوشته شده است. بازگشتِ این نویسندهٔ اصفهانی به فضای ادبیات ایران بعد از سیزده سال با رمانی همراه شده که درش هر لحظه میتوان منتظرِ یک اتفاق بود…
رنگ کلاغ رو که جایزه رمان اول گلشیری برده میخواستم بخونم که دسترسی نداشتم. کتاب خیلی روانیه و از سبک داستان هم خوشم اومد. این که فرد بیخوابی رو دنبال میکنیم که از خونه خارج میشه و تو طول روز توی شهر دنبال جای خواب میگرده و با افراد مختلفی دیدن میکنه. این بازه زمانی محدود یک روز و تحرک شخصیت تو لوکیشنهای مختلف، داستان رو شبیه یه درام سینمایی کرده. کتاب لایههای سمبلیکی هم داره از انسداد سیاسی کشور در کنار بحران روانشناختی خود شخصیت اول که با توجه به نویسنده بودنش، بیشتر نخبهگرایانهست.
چون داستان در اصفهان میگذره دوتا نکته هم محض ثبت کردن مینویسم. یکی اینکه من بعد پایان کتاب، صفحه اول کتاب رو نگاه کردم و دیدم نوشته شده این داستان در دهه هفتاد میگذره. من موقع خوندن کتاب دقیقا سر زمان داستان که قبل یا بعد انقلابه گیج میشدم با این که دو سه جا به انقلاب اشاره شده. ولی مثلا یکجا نویسنده از چهارراه داریوش استفاده میکنه برای جایی حوالی محل زندگی ایرانم که به نظر اسم قبل انقلاب میاد و زمان مدرسه رفتن من تو دهه هفتاد رایج نبود استفادهش. بعد هم فضای داستان خیلی قبل انقلابیه. عناصر داستان از قبیل ماشین کادیلاک و قمار و عرقخوری و خاطرات سیاسی گذشته که شخصیتها میگن و همچنین امتناع کتاب از اشاره مستقیم به هیچ واقعهی زمان حالی باعث میشه آدم به زمان داستان شک کنه. احتمال میدم نویسنده دونسته اون توضیح رو اول کتاب اضافه کرده. علت این کمبود حال شاید یکی به دلیل شخصیتپردازی و وجه سمبلیک داستانه از نظر حضور پررنگ گذشته و توقف شخصیتها در زمان همم شیوهی غیرمستقیم حرف زدن از زمان حال و فرار از سانسور که در ایران رایجه.
نکته آخرم که کمی ملالغتیه اینکه فاصله مرداویج تا توپخانه به نظرم جور درنمیاد برای اون جریان سگ. نمیدانم.
همه ی خواب های من با پا گذاشتن توی هوا شروع می شد اما این بار پا توی آب گذاشته بودم. دریا آرام به نظر می رسید. آسمان ابری بود و آب دریا اصلا آبی نبود و حتا گل آلود می زد. پاچه های شلوارم را بالا زده بودم و از کنار دیواره ای که تا خود آب امتداد داشت جلو می رفتم. به انتهای دیواره که رسیدم سرک کشیدم. دریای آن طرف دیواره پر از موج بود، موج های بزرگ و سهمگینی که اصلا به دریای این طرف دیواره نمی آمد. ترس برم داشت. موج های کوچک جمع می شدند و موج های بزرگ تری می ساختند و نعره کشان به این طرف می آمدند. برگشتم به این طرف دیواره، رو به دریای آرام. می خواستم به ساحل برگردم ولی ساحل خیلی دور شده بود. من که این قدر راه نیامده بودم! چند قدم که برداشتم چشمم به چیزی افتاد که روی آب شناور بود...(بخشی از کتاب، ص 7). تقریبا یک ماهی بود که پا توی دانشگاه نگذاشته بودم و به این زودی ها هم خیال نداشتم به آن جا برگردم. شاید هیچ وقت هم برنمی گشتم. این دومین باری بود که دانشگاه را ول کرده بودم...(بخشی از کتاب، ص 11). رفتم سر کوچه و یک راست رفتم توی بقالی سر کوچه. بدون اینکه حرفی بزنم، مغازه دار که پیرمرد قدکوتاهی بود از روی صندلی اش بلند شد و به طرف قفسه ی سیگار رفت. یک پاکت سیگار بهمن برداشت و به همراه یک بسته کبریت گذاشت روی پیشخان. بدون این که حرفی بزند. بعضی وقت ها فکر می کردم که بین هیچ آدمی به اندازه ی من و این پیرمرد توی این دنیا رابطه ی انسانی برقرار نیست.(بخشی از کتاب، ص 13-14). داستان با یک خواب شروع می شود و با خوابی دیگر به پایان می رسد و خواننده مدام در تردید است که شاید کل داستان روایت یک خواب باشد. به عنوان رمانی شهری به من معرفی شده بود که در آن می توان بازنمودهای اصفهان را دید. اگرچه اصفهان مکان وقوع روایت است اما نقش شهر آنقدر بارز نیست که بتوان رمان را شهری دانست. اما به طور کلی داستان ساده و خوش خوانیست و ایده ی جالبی دارد.