دیلمزاد رمانی با سبکی بدیع و خلاقانه است که در زمرۀ رمانهایِ نخبهگرا جای میگیرد. داستان از دریچه و زاویۀ دید من و تو روایت میشود: «خواستم چند جملهای به زبان چوپانها حرف بزنم» و در صفحاتی بعدتر میخوانیم: «شاید بپرسی وقتی فهمیدی جنگل نیستم چرا دوباره نصف شب راه افتادی دنبالم». تغییر زاویۀ دید در جایجای داستان مشاهده میشود؛ کاری تعمدی و آگاهانه از جانب نویسنده برای تغییر حال و هوای داستان.
برشهای پیاپی در مرز و بومهای خاص آمل، تهران و کردستان به درستی مخاطب را با لحن و فرهنگهای مختلف آشنا میکند. آنجا که قصه در آمل روایت میشود نویسنده دیالوگها را با لحن بومی در اثرش ثبت میکند و برای ترجمه و شفافیت گفت و شنودها، معنی آنها را شرح و بسط میدهد. پرشهای ذهنی و ایجاد فضایی که هم بشود آن را معرف داستانهای پستمدرن دانست و هم در اصل داستان بودن آن شک کرد از ویژگیهای این رمان نخبهگرا و سختخوان محسوب میشود. رمان دیلمزاد توانسته است تاکنون چند جایزه اعم از جایزۀ گام اول، کتاب سال دفاع مقدس و برگزیدگی جشنوارۀ هنرهای آسمانی را از آن خود کند.
همه چیز به قدر کافی سبز هست، همه چیز به قدر کافی نفس میکشد، مثل گلدان های لب حوض حیاط مادربزرگ ها. از همان جمله اول میتوان فهمید این قصه با خیلی از قصه ها فرق دارد : "تو بیست سال برادرم بودی .." حقیقتا خیلی وقت بود رمان ایرانی ای که هم قلمش خوب و تر و تازه باشد، هم داستانش فاخر، هم سبک نویسنگی اش جدید نخوانده بودم، "دیلمزاد" اما از پس همه اینها خیلی خوب برآمده است. نویسنده خیلی خوب مخاطب را با شخصیت ها و حوادث داستان همراه میکند،قدم به قدم از جنگل های مازندران میکشاند به تهران و از تهران به جبهه های غرب کردستان،طوری که آدم هم دلش میخواهد کتاب را بخواند هم از این میترسد کتاب تمام شود. از همان چهل_پنجاه صفحه اول مخاطب به طرز عجیبی تحت تاثیر شخصیت اصلی داستان قرار میگیرد،طوری که از اطرافیان ما هر کس کتاب را خوانده بود علاقه ی خاصی به "آسیف" پیدا کرده بود،یک علاقه توام با احترام و یک غبطه خیلی عمیق برای شبیه او شدن.. من بلد نیستم نقد یا معرفی بنویسم،از اصطلاحات نویسندگی هم سر در نمی آوردم،اما اگر دلتان یک کتاب حال دل خوب کن میخواهد #دیلمزاد نوشته #محمد_رودگر از انتشارات #شهرستان_ ادب را از دست ندهید.