یکی از برتریهای ادبیات نسبت به فرمهای دیگه اینه که میتونی حرفتو بزنی بدون اینکه کسی بفهمه، و شاید کسی جز همفکرای تو منظورت رو نفهمن ولی خب همون کافیه، چون مخاطبای واقعی تو اونان.
قصه راجب یه زوج جوونه که جفتشون مرید یه مردی به اسم عالیجنابن، از نزدیک ندیدنش و فقط کتاباشو خوندن. ولی اون کتابا انقد روشون تاثیر گذاشته که تمام قدماشونو با توجه به اونا برمیدارن. این قصه خیلی قابل تعمیمه، آدم یاد هزار تا چیز میوفته. ولی یه جایی از قصه راجب این بود که این زوج به فرمان عالیجناب گوشت نمیخوردن و دایی شون به عکس عالیجناب اشاره میزد و میگفت ینی این شکم با سبزی انقد گنده شده؟ و من به شدت یاد اون دختر اهل کرهشمالی افتادم که میگفت بخاطر کمبود غذا رهبر روزی یه وعده غذا میخوره یا یه همچین چیزی، بعد یکی نبود بگه پس این همه چربی از کجا میاد. :)