Fereydun Adamiyat or Fereidoon Adamiyat was a leading social historian of contemporary Iran and particularly the Qajar era. He was the son of Abbasquli Adamiyat, a pioneer of the Iranian Constitutional Revolution. Fereydun Adamiyat received his B.A. from the University of Tehran and his Ph.D. in diplomatic history from the London School of Economics. He is known for his original works on various aspects of the social and political history of Persia, most of them dealing with the ideological foundations of the Iranian Constitutional Revolution. Believing firmly in history's "Rational Movement" , Adamiyat saw no conflict between normative judgement and claims to objectivity.
Although predominantly published in Persian, he is often cited by Western scholars. His most famous book was Amir Kabir and Iran.
Adamiyat was also a diplomat, serving as Iran's ambassador to the Netherlands and India. He also worked for the United Nations in various capacities.
دوستانِ گرانقدر، در این کتاب، « فریدون آدمیت» به نقدِ عرب پرستانی همچون، «مهدی بازرگان» و «جلال آل احمد» و «علی شریعتی» پرداخته و در موردِ مشکلاتِ سنت و تجدد سخن گفته است در صفحۀ 221 از این کتاب نوشته: وقتی دکتر علی شایگان، « بازرگان» را برایِ پستِ وزارتِ فرهنگ به دکتر « مصدق» پیشنهاد کرد، این جواب را شنید که: بازرگان به دردِ این کار نمی خورد و اولین کاری که بکند، این است که چادر به سرِ دختربچه هایِ مدرسه بکند... چنین بود استنباطِ دکتر « مصدق» که نسبت به بازرگان اعتقاد نداشت دوستانِ بزرگوار، بعد جالب اینجاست که « بازرگان» این بیشعورِ عرب پرست، 25 سال بعد از این اظهارِ نظرِ « مصدق»، به سمتِ « ریاستِ دولت» جمهوری اسلامی دست یافت و این حرام لقمه، اعدامِ بدونِ درنگ و سریعِ « مهندس عباس هویدا» و خانم «دکتر فرخ رو» و بسیاری از افسرانِ ارتش و وزرایِ رژیمِ سابق را از رهبر خواستار شد
امیدوارم این ریویو را پسندیده باشید پیروز باشید و ایرانی
آدمیت در این کتاب به صورت موردی به چند نوشته ی تاریخی می پردازد و دعاوی بدون پشتوانه ی موجود در آنها را به نقد می کشد. او در آغاز مقاله تذکر می دهد که بر خلاف مقاله ی "انحطاط تاریخ نگاری در ایران" که مدت ها قبل آن را نگاشته است، در این نوشتار بررسی خود را صرفا به صورت موردی انجام می دهد و به بحث از نفس انحطاط و علل و شرایط آن نمی پردازد
انتقادهای او به ترتیب معطوف به این افراد است: 1) نویسنده ای با نام مستعار م. بهروز که در کیهان 10 آذر 59 مقاله ای با نام "جدایی کدام دین از سیاست" نوشته است؛ 2) جلال آل احمد و دو کتاب "در خدمت و خیانت روشنفکران" و "غرب زدگی"؛ 3) نویسنده ی ناشناس مقاله ای که در ویژه نامه ی سالروز درگذشت مصدق منتشر شده - در 13 اسفند 1359؛ 4) مهندس مهدی بازرگان و مقالات و سخنرانی های او در نشریه ی "میزان" - نشریه ی سخنگوی او
از نظر حجم بحث مربوط به جلال آل احمد و بازرگان مفصل تر از دو تای دیگر است. نویسنده ی اول نگاهی متأثر از فردید به مشروطیت دارد و دائم از صهیونیسم و ماسونیسم و ... سخن می گوید. جلال ال احمد هم مشروطیت را به انگلیسی ها منتسب و دستاوردهای روشنفکرانه و دهقانی آن را مطلقا نفی می کند. بخش سوم چندان جدی نیست و به اشتباهات تاریخی نویسنده در مورد امیرکبیر و همچنین غیر مردمی بودن ماجرای گریبادیوف می پردازد. بخش چهارم نیز به نقد نگاه بازرگان به نقش روحانیت در زمان مشروطه و قبل از آن و همچنین به تخطئه ی مطلق طرفداران چپ در ایران از جانب بازرگان معطوف است