اولین کاری بود که از مونیه می خوندم. از این صراحت قلمش و طعنه ها و هجوهای جانانه اش لذت بردم. باید گفت این نمایشنامه هجو چی نیست. از تفاوت های جنسیتی و دیدگاه های مردان به زنان و برعکس تا کنایه هایی که در مورد زندگی زناشویی و روابط جنسی بیان می شه و زندگی روزمره ی انسان ها و ذات و مفهوم خود زندگی تا شرایط چاپ و نویسندگان. به خصوص بخش هایی که به نوینسدگان و شرایط چاپ و خرید کتاب می پردازه طعنه هاش خیلی عمیق تر از قبل می شه و به صورت علنی خیلی از کثیف کاری های این حوزه رو بیان می کنه. هجوی هم که در مورد آثار فلسفی نوشته هنوز که هنوزه کاملا قابل درکه. اون بخشی که می خوان عنوان کتاب رو انتخاب کنن واقعا تو رو به خنده می اندازه:
ژولیمار: صدف خالی عنوان بدی است. به درد نمی خورد. منشی:می توانیم اسمش را بگذاریم تخم مرغ گندیده. ژولیمار:شما از زمان عقبید. امر مهوع تا ده سال پیش کارآیی داشت. حالا باید چیز دیگری پیدا کرد. امروز دور دور سکس است. سکس در فلسفه و فلسفه در سکس. این دستور کار من است...
و در نهایت اسم کتاب رو می ذارن سکس و نیستی که برای جامعه جذاب باشه و باید ببینین چه تفسیرهایی که ازش نمی کنن :))
این نمایشنامه با صراحتی بیپروایانه جلوههای مدرنِ هنرمندی و فرهیختگی را به ریشخند میگیرد. شخصیت اصلی آن، آنیبال، اندیشمند و فیسلوفی است که هیچکس به او اعتنایی نمیکند. زندگی شخصیاش با پیرامونیانش هیچ خوشآیند نیست و پیوسته با همسرِ زیادهخواه و ناهمسازش در اختلاف و جرّوُبحث است. او پس از اینکه مدتی اینگونه سرمیکند، بر آن میشود تا خودکشی کند. واکنش اطرافیان دربرابر تصمیم او سخت مضحک و غریب است. خدمتکار خانهاش مثل کسی که حرف او را جدی نگرفته باشد، هیچ مخالفتی نمیکند و حتی با رفتاری اربابمنشانه از او چنین میخواهد: «حالا که داری میروی خودت را بکشی، این سطل آشغال را هم با خودت ببر دمِ در و خالی کن!» آنیبال بهظاهر خودکشی میکند. این حادثه مطلقاً زن او را آزردهخاطر و اندوهگین نمیکند. خبر خودکشی او در همهجا شایع میشود و وی پس از مرگ، آوازهای فراگیر مییابد و آثارش که پیش از مرگ، هیچ هوادار و خوانندهای نداشت، در شمارگان بسیار منتشر میشود و بهفروشهای پرسود میرسد. همسرش نیز ازرهگذر این آبرویابی، مال و ثروتی به چنگ میآورد. روزنامهها و مجلهها و اخبار همه از او سخن میگویند. مجسمهی او را میسازند در جایی علم میکنند. ترانههایی درباب او میسرایند و آهنگها و فیلمهایی با موضوعِ او ساخته میشود. آنیبال پس از چند سال که بعد از مرگِ ساختگیاش شهرتش به اوج میرسد، به خانه برمیگردد. همسرش از دیدن او یکه میخورد و با دادن اندک پولی به او، از او میخواهد که به همان جایی برگردد که بوده است. درواقع، زندهبودنِ او صرفاً موجب بربادرفتن آبروی پوشالیای میشود که پس از مرگ بهدست آورده؛ آبرویی که بهسبب «مردهپرستی مردم» بهوجود میآید. درنهایت، آنیبال مجاب میشود که بماند و با هویت جعلیاش، آثاری تازه منتشر کند و بهنامِ پیشین خود بهچاپ رساند. درحقیقت، او اینگونه میتواند شخصیتی مطرح باقی بماند و خوانندههای خودش را حفظ کند؛ خوانندههایی که تا نمیری، آثارت را نمیخوانند! ـ من میمانم اوگوستا. من میمانم. من همین جا زندگی میکنم و چیز مینویسم. هرکاری که تو بخواهی، میکنم. من میمانم. پیشنهادی که تو به من میکنی، عالی است. یک کتاب دیگر، چند کتاب دیگر، این میلیونها خواننده نخواهند فهمید که من آنها را میبینم که چهطور برای کتابهای من سرودست میشکنند. آره. من این را میبینم. چه عیب دارد که من مخفی باشم؟ حتی میخواهم بگویم که این مخفیکاری، این پردهنشینی، این برای من یک تجربهی تازه است؛ یک تجربهی پربار؛ تجربهای که تاحالا هیچکس نکرده است. ببین، از همین حالا عنوان کتاب آیندهام را هم پیدا کردم: «مردی که وجود نداد»! (۱۴۶) ترجمهی ابوالحسن نجفی بهغایت زیبا و ماهرانه است. گفتنی است که عنوان اصلی این کتاب «سکس و نیستی» است که احتمالاً بهدلیل سختگیریهای ارشادی چنین ترجمه شده است.
نقل به مضمون، حوالی سال ۹۴ نوشته بود: «نام اصلی کتاب سکس و نیستی بوده که به خاطر شرایط نشر در ایران به عیش ترجمه شده؛ که اگر نام اصلیش بود در آشفتهبازار امروزی نسخههاش خاک نمیخورد.» راست میگفت؛ فرداش رفتم مغازهٔ نیلوفر و کتاب چاپ ۷۹ را خریدم. خواندنی و جذّاب.
این روزها نویسندهها خیلیکم شبیه نوشتههاشان هستند! دخترهای کوچک پانزده ساله کتابهایی پر از روابط جنسی دربارۀ زندگی خودشان مینویسند، نویسندگان کمونیست سوار اتومبیل کادیلاک میشوند و نویسندگان رمانهای اخلاقی در دادگاهها به جرم فساد اخلاق محکوم میشوند (مونیه، ۱۳۷۹: ۴۶).
نمایشنامۀ «عیش و نیستی»، نوشتۀ تیری مونیه (۱۹۰۹-۱۹۸۸)، کتابی زیبا و طنزآمیز است که در آن افراد و گروههای متعدّدی ازجمله نویسندگان، خوانندگان و ناشران هجو شدهاند. اثری که دنیا را فاقد معنا دانسته و ادبیات را بیانگر این بیمعنایی تصوّر میکند و معتقد است که حقیقت وجود ندارد و نویسندگان نیز مطلقاً چیزی برای گفتن ندارند (همان: ۴۷-۵۰).
این نویسنده و پژوهشگر فرانسوی امید را امری مهمل میداند که تنها کسانی را وسوسه میکند که هنوز نفهمیدهاند که بیشتر مساوی است با کمتر، آری مساوی است با نه و فردا نمیتواند با امروز متفاوت باشد (همان: ۵۱)!
آنیبال، شخصیت اصلی نمایشنامۀ «عیش و نیستی»، نویسنده و فیلسوفی نیهیلیست است که هیچکس به او اعتنا نمیکند و او خسته از جامعه و خانواده تصمیم میگیرد که خودکشی کند. تصمیمی که حین اقدام از آن منصرف میگردد. هرچند خبر اشتباه خودکشی او سبب شهرت وی شده و کتاب تأیید نشدهاش بهعنوان یکی از پرفروشترین آثار به چاپ میرسد.
روزی دختری دانشجو به خانۀ آنیبال میآید و پس از تمجید از کتاب و اندیشههای استاد، به او پیشنهاد سکس میدهد. آنیبال به محض شنیدن این درخواست سؤال میکند که آیا دختر از لحاظ فیزیکی متمایل به او شده است؟ و دختر در پاسخ میگوید: نه، ابداً. ای بابا! شما که حقیقتاً متفکر قرن ما هستید آیا در زندگی خصوصیتان از پشت کوه آمدهاید؟ سابقاً برای عشقبازی خیال میکردند که باید همدیگر را دوست بدارند... حالا عشقبازی میکنند چون بالاخره نمیتوانند از صبح تا شب فلیپر [نوعی بازی] بازی کنند (همان: ۵۳).
ظاهراً نام اصلی این نمایشنامه بهمانند عنوان ثانویۀ کتاب آنیبال، کتاب «سکس و نیستی» بوده است (همان: ۸۶ الی۸۸) و ابوالحسن نجفی بهسبب شرایط نشر و سانسور موجود در ایران آن را به عیش و نیستی ترجمه کرده است و حال آنکه اگر نام این کتاب سکس و نیستی بود، شاید در چاپهای متعدّدی انتشار مییافت و تا این اندازه مهجور باقی نمیماند!