با این از خود بی خودها همراه شدم؛به شرق و غرب های عوالم سفر کردم. کنارشان نشستم ، پا به پاشان قدم زدم ، دویدم،توی دل خطرها رفتم ، کمین کردم ، سنگر گرفتم ، جنگیدم؛ از احساس شان گل احساسم رویید، با خنده هاشان خندیدم و با گریه هاشان گریه کردم ... و فهمیدم که ؛ با این از خود بی خودها میشود دریایی شد و دریا رفت ، میشود بالایی شد و بالارفت ، میشود بی جایی شد و بی جا رفت... میشود " انا الیه الراجعون "ی شد... این ورق ها ، عصاره حیات این دریای ها ، این بالایی ها ، این بیجایی ها و ... این از خود بی خودهاست