فکر کنم حدود 14 -15 سال پیش این کتاب رو خوندم ... چیزی که الان یادم می یاد اینه که دو دوست شخصیت های اصلی داستان بودن یکی از اونها خواهری داشت که صدای خوبی داشت و دیگری مادری... به دلیل اتفاقاتی که "مهم نیست" هر دوی اون "زنها" حنجره هاشون مشکل پیدا کرد و در پایان این مسئله حنجره باعث شده بود که یک از اون دو دوست تحصیل "ادبیات" رو انتخاب کنه که خلا "آواز خواندن "خواهرش رو پر کنه و دیگری "پزشکی" تا بتونه مادرش رو درمان کنه ... پایان کتاب برام جالب بود چون توی اون سن برای من نشان دهنده وجود راه حلهای مختلف برای مسائل مشابه بوداون هم به این شدت "شخصی". این اتفاق پایانی برای من خوشایندتر از داستان "شبه ماجراجویانه" کتاب بود
نکته دیگه اینکه طرح جلد کتابی که من خوندم زیباتر بود