وقتی برگشت... پشت شیشه های انتظار فرودگاه مهرآباد ایستاده بودیم. بالاخره رضای عزیزمان پیدا شد. موهایش کمی سفید شده بود. چهره اش پر از اضطراب و نگرانی بود. همه جا را نگاه می کرد،جز ما که منتظرش بودیم. همه با هم دست تکان دادیم.صدایش کردیم. بالاخره ما را دید و انگار بعد از دوازده سال دوباره لبخند زد. شاید فکرش را نمی کرد همه ی دوستان و عزیزانش دوازده سال است اینجا ایستاده اند تا او برگردد.
An interesting play for its time. Can benefit from a few upgrades for today's day and age. Wish I would ever get the opportunity to see it be performed or even a recorded version of it.
بعد از مدتها متنی را خواندم و خندیدم. در این روزگار پر از غم و استرس خندیدن (هرچند لحظه ای گذرا) غنیمت است.خندیدن با متنی روان با ساختاری ساده ولی بسیار حساب شده دقیق و حرفه ای. مانند اکثر کارهای جبلی در نمایش تلویزیونی و نمایشنامه و … معجونی از شوخی و حدی ،مخلوطی از غم و شادی. نمیدانم چرا خندیدم،شاید جون از کودکی ب طنزش خو گرفته ام. به اینکه دوستی و مرام و محبت یکی از خمیرمایه های غالب همه کارهای اوست خو گرفته ام. من محبت با تعریف جبلی را دوست دارم و بسیار میپسندم.