شخصیت اصلی کتاب “آصف” که همنام نویسندۀ کتاب است، کسی است که در ایران در رشتۀ سینما تحصیل کرده و عاشق سینما است. او میخواهد در افغانستان فیلم نشان بدهد. آرزوی او به همین سادگی است. اما همین موضوع ساده در جایی که نه مجاهدینش، نه طالبانش و نه حتا مردم عادیاش دسترسی به سینما دارند، موجب میشود تا سلطانزاده بتواند از آن رمانی پر ماجرا بسازد.
محمد آصف سلطان زاده یکی از نویسندگان کشور افغانستان است که به دلیل حضور طولانی مدت در ایران و اروپا و همچنین حشر و نشر با بسیاری از نویسندگان و منتقدان به زیر و بم ادبیات داستانی به معنای اصیل آن احاطه یافته است.
محمد آصف سلطان زاده را میتوان بعد از نویسندگان مؤثری چون «رهنورد زریاب»، «احمد شاه فرزان» و «سپوژمی زریاب» به دلیل احاطه بر حوزه ادبیات داستانی و نگاه منتقدانه به عنصر جنگ یکی از نویسندگان خوب کشور افغانستان معرفی کرد، نویسندهای که توانسته مهاجرت، جنگ و زندگی در خلال تحول های اجتماعی و سیاسی را با قلمی سحرانگیز به روایت در آورد.
شخصی که در رشتۀ سینما تحصیل کرده در افغانستان زمان طالبان آرزوی فیلم ساختن داره اما به سینماداری و کرایه دادن فیلم و ... راضی شده؛ و با قدرت گرفتن طالبان از شهری به شهر دیگه میره برای فرار از دست طالبان. و رمان روایتگر ماجراهای این سینماگره که اسمش آصف میباشه. رمان بسیار زیبا و جذاب و متفاوتیه، و نام بسیار زیبایی هم داره که اصولا همین نام زیبا بود که من رو ترغیب کرد به خوندنش. فُرم رمان جالب و در نوع خودش کم سابقه ست؛ یه جور روزشماری برای رسیدن موعد اعدام، با این تفاوت که عدم قطعیت و تعلیق بیشتری در کار هست و جلاد لزوما عنصر بد و منفی نیست و گاهی چنان راه داده میشیم در دیدگاه جلاد (ینی طالبان و سران اونها) که به خودمون میگیم این رمان داره گروه طالبان رو نقد میکنه یا تحسین؟ و رمان سرشار است از کاوش در مفهوم هنر و زندگی و فلسفه های گاه عمیق و جالبی در مورد معنا و کارکرد و نقش هنر در زندگی پیش روی خواننده میگذاره که به گسترده شدن دنیای رمان کمک میکنه. یعنی برخلاف برخی رمان های ایرانی که فقط یک داستان لم یزرع رو اتفاق پشت اتفاق بیان میکنن و میرن جلو، این رمان در خلال داستانها و حوادث هیجان انگیز و کنجکاوی برانگیز تأملات فلسفی مربوط به متنی ارائه میده که زیر همه شون خط کشیدم. این رمان یه انتخاب خیلی مناسبه برای کسایی که با سینما اُنس دارن و عاشق فیلم دیدن هستن. در جای جای رمان، شخصی اصلی در مورد فیلم های بزرگ سینما صحبت میکنه یا اونها رو برای طالبان نمایش میده. و این ارجاعات بین متنی به فیلم ها زورچپون نشدن بر سر رمان (باز هم مثل بسیاری از رمان های فارسی)، بلکه کاملا به زمینه و داستان و روایت مربوط هستن و ضرورت دارن در جای خودشون. خلاصه که رمان قدرتمند و متفاوتی هست و حیفه که خوانده نشه
با وجود اینکه زبانِ کتاب فارسی دری هست، آنقدر داستان جدیده و ساده بیان شده که تونستم دو روزه تمومش کنم. داستان درباره آصف که دانش آموخته هنر(سینما) هست و فیلمخانه ای(دکان کوچیک نمایش فیلم) داره. در جریان حمله طالبان و اشغال کابل مجبور به فرار میشه(بخاطر تفکر حرام بودن تصویر و فیلم) اما همچنان دلبستگی به فیلم ها و تلویزیونش داره، طوری که حتی لباس هاش رو دور میریزه اما از فیلم ها دل نمیکنه .در نهایت گرفتار طالبان میشه منتها جادوی فیلم طالبان رو هم تسخیر می کنه و ...
حقیقتش فکر میکردم زمین زهری بهترین رمان محمدآصف سلطانزاده باشد. یعنی زمین زهری را مانیفست سلطانزاده در باب سرزمین افغانستان میدانستم. اما «سینماگر شهر نقره» از زمین زهری هم بهتر بود. زمین زهری یک جور عصبانیت افغانستانی بودن را در خودش داشت. اما سینماگر شهر نقره چیز دیگری بود. چون شخصیت اصلی کتاب همنام خود نویسنده بود (آصف) حس میکنم شخصیترین کتاب محمدآصف سلطانزاده هم هست و قهرمان این کتاب برای او قهرمان قهرمانهایش است. کتاب از نظر تکنیکی بسیار قوی است و از آن کتابها است که فرم در آن نقشی اساسی ایفا میکنند. اما هنر سلطانزاده این بود که این فرم را کامل در خدمت محتوا به کار بست و چهقدر زیبا و چه قدر دوستداشتنی... قصه در مورد مردی ست به نام آصف در دههی ۷۰ یک ویدئو کلوپ دارد. دو تا دستگاه پخش فیلم وی اچ اس دارد و یک تلویزیون و تعدادی فیلم سینمایی. یک مغازه دارد و فیلمها را در فضای تاریک مغازه برای مشتریان در تلویزیون به نمایش میگذارد. اول در کابل مغازه دارد. بعد که طالبان مسلط میشود به شهرهای دورتر و کوچکتر افغانستان فرار میکند و آخرسر در شهر نقره گرفتار طالبان میشود. طالبان که عکس و فیلم را حرام میدانند و او بین مغازهدارهای شهر متهم ردیف اول برای اعدام شدن است. اما مولوی ای که برای صدور حکم اعدامش میآید به او یک فرصت میدهد تا به او یکی از فیلمهایش را نمایش بدهد. آصف میگردد و فیلمی پیدا میکند که در آن زن نباشد و خلاف قواعد اسلام و شریعت نباشد. بدین ترتیب خودش را یک روز از اعدام نجات میدهد. این جا رمان ساختاری هزار و یک شبی پیدا میکند و حیات آصف وابسته میشود به فیلمهایی که برای مولوی نمایش میدهد... عالی بود. چند تا دستانداز روایتی داشت کتاب. اما این قدر فرم و قصه جذاب بود که من آنها را نادیده میگیرم و آن را شاهکار می نامم. خیلی خوشحالم که زبان فارسی را بلدم و توانستهام رمان سینماگر شهر نقره را بخوانم... مایهی فخر ادبیات فارسی معاصر است این کتاب.