این سطرهای صادق سردوزامی را دوست دارم، اینکه تماما خودش را پذیرفته و اگر قصههایش هم همگی یکشکلاند و مادهی خامشان زندگی خودش است عیبی نیست (همینجا مثلا داشت ماجرای مهاجرتاش را تعریف میکرد که عجب زنده بود)، چنین زندگیای تا ابدالاباد قصه دارد.
نقدها مشخص میکند که چندان با معنا و مفهوم نقد ادبی آشنا نیست، اما خب زبان رک بامزهای دارد و اگر چندجایی بد بهطرف میتوپد که حضرت آقا کسشعر نوشتهاند، چندجای دیگری هم میگوید فلان کارهای خوب هم کرده فلانی.
مجموعهای گردآوریشده از نوشتههای دهه هشتاد اکبر سردوزآمی در چند وبلاگ و سایتی که داشت. بهنظرم نقطهی قوت کتاب در راحتی، روان بودن و شوخ و شنگی سردوزامی است(که گاه با مقادیر جدی رکاکت و خشم همراه است) و نقطهی شعف آن در این که نوشتهها یکدست نیستند، جای بسیاری از هجوهایی که سردوزامی آن سالها تحت عنوان «الفبای بیفرهنگی» مینوشت اینجا خالی است و تعدادی از نوشتهها یا خاطرات تصادفیتر و پراکندهتر از آناند که بیرون از فضای وبلاگ معنایی داشته باشند.