یک مرد، یک شب نوشته مسعود فروتن، مجری و کارگردان سینما و تلوزیون، داستان کوتاهی درباره مردی است که بخاطر دردی که موقع خواب به سراغش آمده احساس میکند دارد میمیرد و در این حال یاد خاطرات و ماجراهایی از گذشتهاش میافتد.
فروتن در این اثر با زبان روان و روایت صمیمیاش یک صحرای محشر از خاطرات ساخته است.
«عزت محرم اسرار زندگی من است. کاش اگر دچار مرگ نابه هنگام شدم، به عزت اطلاع بدهند که بیاید سر وقتم. او میداند شناسنامهام توی صندوقچه آهنی کوچکی است که از بازار اصفهان خریدم و توی همین صندوق همیشه مقداری پول است که برای این جور مواقع کنار گذاشته ام...»
فروتن از نسلهای اول فارغالتحصیلان کارگردانی تلویزیون، از «مدرسه عالی تلویزیون و سینما» در سال ۱۳۵۰ است. او پس از انقلاب اسلامی با ورود به دانشکده هنرهای دراماتیک ، در زمینه کارگردان سینمایی مدرک لیسانس خودر را نیز دریافت نمود. بیش از سه دهه است که مسعود فروتن به فعالیت سینمایی و تلویزیونی مشغول است و در کارنامه هنری اش، بیش از ۱۵۰ تله تئاتر و چندین فیلم و سریال دارد.
خیلی کم پیش میاد سراغ کتابهایی با این قطر برم، مخصوصا اینکه نویسنده رو هیچ شناختی ازشون نداشتم. ولی از اونجایی که کتاب هدیه بود، باید می خوندمش.
پنج ضفحه اول مثل سایر کتابهای ایرانی بود! یکم حس از این شاخه به اون شاخه پریدن بهم داد و سردم کرد. ولی با پیش رفتن داستان هر صفحه به شیرینیش افزوده میشد. در حدی که صفحه چها ناراحت بودم که چرا داره تموم میشه و چرا رمان بزرگتری نشده این کتاب!!
پایان کتاب هم اضلا چیزی نبود که فکرشو میکردم... درست ضفحه آخر و دو خط آخر رو که خوندم چند دقیقه میخکوب شده و به فکر فرو رفتم... پایان ترسناکی داشت، البته ترسناک نه به معنای عامه!!!!
کتابی کوتاه و جمعوجور از یه شخصیت آشنا. خاطرات و یادآوریهای پراکنده از سالهای زندگیِ مردی که ناگهان با درد قلب و ترس از سکته و مرگ مواجه میشه. جزئیات زیاد و خستهکننده بودن. ایدهی داستان خوب بود و پایان جالبی هم داشت، اما نویسنده حتی توی این ۴۸ صفحه هم دچار پرحرفی شده بود!
من كلا از مسعود فروتن حس خوبى دريافت مى كنم و به همين خاطر اين كتاب رو خريدم.و بين كلى كتاب تلنبار شده ى معروف يهويى رفتم سراغش و تو مسير ،تو اتوبوس، خوندمش. بهم خيلى چسبيد. فكر مى كنم تصويرايى كه ايجاد كرد تو ذهنم، هميشه همراهم بمونه، تختش و پاتختيش و فضاى اتاقش، عكس دختر و نوه ها، گربه ش شازده خانوم و.... كتابيه كه به شدت ارزش خوندن داره و آخرش خوشحالى كه انقدر درگير حسهاى مختلفت كرده.
کتاب داستان مردی است که بخاطر دردی که موقع خواب به سراغش می اید احساس میکند که دارد میمیرد و در همین حال یاد خاطرات و ماجراهایی میافتد که ان را خواندنی میکند. برای من بنحوی یاد مرگ بود، چیزی که درتنهاترین لحظات سراغ ادم میاید. جالب است که مرد داستان هم تنهاست و این تنهایی او با تنهایی موقع خوابیدن و تنهایی مرگ فضای خوبی را ساخته. موقع خواندن کتاب اگر صدای دلنشین اقای مسعود فروتن را درگوش ذهنمان داشته باشیم خواندن کتاب را لذتبخش تر میکند. آقای فروتن بنحوی تو تخت خواب صحرای محشری از خاطرات ساخته است. داستان هم کوتاه است و میشود یک ساعته ان را خواند.
جزئیاتِ زندگیِ مسعودِ فروتن و خلاصه ای درام از فراز و فرودِ زیستارش برام ارزش و اهمیتی نداشت و پِیِ "ناولایی" که قطع و اندازه اش ایجاب میکرد بودم که نیافتم. زبانِ ساده و صمیمی ای داشت ولی خاطره-پردازی بود نه دارایِ طراحیِ پلات و روایتی ناولا-گون. کلیشه ای بودنش در ساختارش بود که دردِ پشتِ کمر رو چون تاری تنیده بود به خاطراتِ لبریز از درگذشت و جدایی از دیگرانش و توانایی ساختِ یک روایت رو همینجا از دست داد چون تبدیل شد به قبرستانِ یادآوری ها. همه چیز آشکار بود و دستِ راوی رو. نه پرسش هایی که راوی میکنه جدی به نظر میرسه و مخاطب رو به فکر وا میداره و نه تکّه های خاطره مسأله برانگیزن. صرفا خاطره اَن، خاطراتی که همه دارن و میشه شنید. تنها خوبیِ این کتاب این بود که این خاطره ها یا عکس هایِ مثلا مرگ آلوده شبیه اتاقِ ظاهر کردنِ عکس با دقتِ بدی ترتیب بندی نشده بودن و قابل تحمل بود. خواندنی نبود برام، همین.
مسعود فروتن پیش از اینکه هرکارهای باشه برای من یه صداست که به نهایت لطافت و دقت قصه میخونه... یه صدا از سالهای نوجوونی و رادیو هفت... این روزا که دنبال کتابای کوتاهم که برم گردونه به دنیایی که انگار دارم ازش دور میشم، این کتاب هم بهم چشمک زد و با صدای مسعود فروتن توی ذهنم خوندمش... قصه شاید روایت چند ساعت کوتاه از زندگی یه آدمه ولی خیلی خوب نوشته شده... درگیرت میکنه و تو رو وارد دنیای خیلی بزرگتری میکنه از این چند صفحۀ کوتاه... دوستش داشتم، همین.
دوستش داشتم. روایت ساده و روان و جذابی بود از موضوعی که برای همه آشنا و ملموسه.
چیزیش که بیشتر از همه برام جذاب بود، سیر بهم پیوستن خاطره ها بود. مثل وقتهایی که به یه چیزی فکر میکنی، اون چیز تو رو یاد یه چیز دیگه میندازه، و اون چیز دیگه یاد یه چیز دیگه و همینطور الی آخر. و بعد از خودت میپرسی اصلا از کجا به اینجا رسیدم؟ ولی انقد آروم و تدریجی این افکار جاشونو به هم میدن که آزاردهنده که نیست هیچ، شیرین هم هست. خاطرات این مرد هم اینطوری روایت شده بود. همینقدر شیرین و جذاب و یکی پس از دیگری. و درد تنها چیزی بود که هر از گاهی این آدم معلق در خاطرات رو به لحظه حال برمیگردوند.
یه داستان کوتاه با شروع خوب و پایانی شگفت انگیز غریب. قلم روون و تقریبا محاورهایش باعث میشه که تا کلمه آخر شاید زمین نذاریش. اما نکتهی کمی منفیاش شاید اینه که خیلی پراکندگی داره چیزهایی که تعریف میکنه و ممکنه یجایی گیج کننده باشه و با خودت بگی «خب که چی؟ چکارش کنم؟». ولی خب پایانی که داشت خیلی جذاب بود و باعث میشه قفل بشی رو کلمات و با خودت بگی «هان؟» و نویسنده رو بخوای بگیری بزنی که چرا انقد زود تموم شد و کاش رمانش میکردی. :) راستی از «رضا» رفیق خوبم برای هدیه به این قشنگی هم ممنون! :)
یک زندگینگارهٔ جمعوجور و شستهرفته، که در قالب روایت یک شبِ دردناک بیان میشود. مهمترین ویژگی این کتاب، بیشیلهپیله بودن و سادگی نثر آن است. ادا ندارد و ادعایی هم در کار کتاب و نویسنده نیست. و لقمهٔ جمعوجوری برای خواندن است.
کتاب که تمام شد، این بیت ابتهاج برایم خیلی پررنگ بود: خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت