ابوعلی حسن بن علی بن اسحاق طوسی شناخته شده به خواجه نظامالملک طوسی (۲۸ مهر ۳۹۷ تا ۲۲ مهر ۴۷۱) (متولد ۴۰۸ هـ.ق، طوس، کشته شده در صحنه کرمانشاه به دست یک باطنی ۴۸۵ هـ.ق) وزیر نیرومند دو تن از شاهان بزرگ دوره سلجوقیان، آلپ ارسلان و ملکشاه یکم در ایران بود.
خواجه در ۲۱ سالگی با انحطاط سلطنت غزنوی و هجوم ترکمانان سلجوقی به خراسان به خدمت سلجوقیان وارد شد. وی نیرومندترین وزیر در دودمان سلجوقی بود و سلجوقیان نیز در زمان وی به اوج نیرومندی رسیدند. او ۲۹ سال سیاست درونی و بیرونی را رقم میزد. وی از بزرگترین پیشگامان توسعه فرهنگی بعد از حمله اعراب بود و مدارس زیادی به نام نظامیه تأسیس کرد که نظامیه بغداد مهمترین آنها بود
Abu Ali al-Hasan al-Tusi Nizam al-Mulk or Khwaja Nizam al-Mulk al-Tusi (خواجه نظامالملک طوسی in Persian; 1018 – 14 October 1092) was a celebrated Persian scholar and vizier of the Seljuq Empire. He was also for a short time the sole ruler of the Seljuk Empire. Born in Tus in Persia (Iran), and initially serving the Ghaznavid sultans, Nizam ul-Mulk became chief administrator of the entire Khorasan province by 1059 AD.
From 1063, he served the Seljuks as vizier and remained in that position throughout the reigns of Alp Arslan (1063-1072) and Malik Shah I (1072-1092). He left a great impact on organization of the Seljuk governmental bodies and hence the title Nizam al-Mulk which translates as "the order of state". He was pivotal figure who bridged the political gap between both the Abbasids and the Seljuks against their various rivals such as the Fatamids and the Buyids.
Aside from his extraordinary influence as vizier with full authority, he is also well-known for systematically founding a number of schools of higher education in several cities, the famous Nizamiyyah schools, which were named after him. In many aspects, these schools turned out to be the predecessors and models of universities that were established in Europe.
Nizam ul-Mulk is also widely known for his voluminous treatise on kingship titled Siyasatnama (The Book of Government). He also wrote a book titled Dastur al-Wuzarā, written for his son Abolfath Fakhr-ol-Malek, which is not dissimilar to the famous book of Qabus nama.
Nizam ul-Mulk was assassinated en route from Isfahan to Baghdad on the 10th of Ramadhan of 1092 AD. The mainstream literature says he was stabbed by the dagger of a member of the Assassins (Hashshashin) sent by the notorious Hassan-i Sabah near Nahavand, Persia, as he was being carried on his litter. The killer approached him disguised as a dervish.[citation needed]
This account is particularly interesting in light of a possibly apocryphal story recounted by Jorge Luis Borges. In this story a pact is formed between a young Nizam ul-Mulk (at that time known as Abdul Khassem) and his two friends, Omar Khayyam and Hassan-i-Sabah. Their agreement stated that if one should rise to prominence, that they would help the other two to do likewise. Nizam ul-Mulk was the first to do this when he was appointed vizier to the sultan Alp Arslan. To fulfil the pact he offered both friends positions of rank within the court. Omar refused the offer, asking instead to be given the means to continue his studies indefinitely. This Nizam did, as well as building him an observatory. Although Hassan, unlike Omar, decided to accept the appointment offered to him, he was forced to flee after plotting to dispose Nizam as vizier. Subsequently, Hassan came upon and conquered the fortress of Alamut, from where he established the Assassins.
Another report says he was killed in secret by Malik Shah I in an internal power struggle. Consequently, his murder was avenged by the vizier's loyal academics of the Nizamiyyah, by assassinating the Sultan[3] . The account is disputed and remains a controversy because of the long history of friendship between Malik Shah I and Nizam.
Another report says that he was assassinated with Malik Shah I in the same year, after a debate between Sunni and Shi'a scholars which was prepared by him by the orders
این یادداشتاییه که وسط خوندن کتاب مینوشتم، یه مقدار پراکندهست.
+یه چیزی هم جالب بود برام. ظاهرا نظامالملک حنفی یا شافعی بوده، بعدش یه حکایت از امام حسین داشت که توش به نظر نمیاومد که ایشون رو معصوم بدونن. از اون طرف از عمر هم خوب گفته بود خیلی، انگار حسشون بهش، مشابه حس ما به امامامونه تقریبا. + یه آیه هست که میگه ولی مسلمین، خداست و پیامبر و اونا که موقع نماز صدقه میدن. ظاهرا اهل سنت یه داستان مشابه از عمر تعریف میکنن که موقع نماز انگشتر داده به فقیر و این آیه رو در حق عمر میدونن، و اهل تشیع هم میگن این ماجرا نمایشی بوده و مال بعد از مرگ پیامبره، تو دورهی خلافتش! حالا همین نظام الملک اون حکایت انگشتر امام علی رو هم تعریف میکرد، به اسم خود امام علی، نه عمر. حالا واقعا اهمیت خاصی نداره، فقط دوست داشتم بگمش... + یه چیز جالب و مسخرهی دیگه هم الان دیدم =| اهل سنت میگن حاکمها خلیفهی خدان، اونطور که ما به عصمت و پاکی اهل بیت اعتقاد داریم، به پاکی خلفاشون اعتقاد ندارن، ولی درهرحال میگن پاکن دیگه، یعنی اگه اشتباه یا گناهی هم کنن عیبی نداره، چون اون چیزی که از دستشون برمیاومده رو انجام دادن و اگه اشتباهی هم بکنن دیگه معذورن و عیبی نداره و بخشیده میشن. + یه حکایت با حضور مامون -حاکم وقت امام رضا- داشت، بهش میگفت امیرالمومنین =| هارون الرشید -اگه درست بدونم بابای مامون بوده و یه تنه عامل شهادت چندتا از اماماست- رو هم این طوری توصیف کرد که به مردم ستم میکرد ولی بعدش یهو منقلب شد و آدم خوبی شد و به مردم کلی پول داد و شدش خیلی آدم خوبی و از این حرفا. + بعد یکی از ماجراهایی که ما واسه حضرت علی میگیم رو هم واسه عمر گفت، که شب داشته تو شهر میگشته که به چادر یه زن گشنه میرسه که داشته نفرینش میکرده و بعد میره برای زنه کلی آرد و دنبه و اینا میآره و اینها... به این فکر میکنم که به ما از بچگی اینا رو نسبت به امام علی گفتن و ما این حس رو به امام علی پیدا کردیم، و به اونا همین داستانا رو در مورد خلفاشون میگن، و ماها هم چیزی که شنیدیم رو قبول کردیم و بهش باور داریم، اونا هم. یعنی اگه هم واقعا حق با ما باشه، ما چه ارجحیتی بهشون داریم؟ فقط خوش شانس بودیم که خانوادهمون شیعهن؟ البته یه چیزایی در مورد عالم زر میگن، که یه دنیایی قبل از اینجا بوده، بعد آخرش میبرنمون لب یه درهی آتیش. خدا میگه بپرین! چهاردهنفر همون لحظه میپرن تو آتیش، که میشن چهارده معصوم. بقیه هم بسته به این که چقدر سریع پریدن توی آتیش، میشن پیامبران، مرحلهی بعدی میشن کسایی که تو مناطق شیعه به دنیا آومدن و اینها، اینطوری میشه توجیه کردش یه جورایی.. ولی خب خیلی از علمای بزرگ هم هستن که عالم زر رو قبول ندارن. + حالا یه جای دیگه هم پیدا کردم که نوشته امیرالمومنین علی علیه السلام، جاهای دیگه مینوشت رضی الله عنه. + ابوموسی اشعری رو که میشناسی؟ همون که تو جنگ صفین(🤔) عمرو*عاص گولش زد و حکومت رو از حضرت علی گرفتن و دادن به معاویه. اون رو هم با رضی الله عنه گفته بود :/ + ماجرای مزدک رو هم مفصصصل تعریف کرده بود، به نظرم جالب بودش. بذار برات خلاصه بگمش. این طرف مزدک خودش اهل علم بوده و میدونسته که قراره یه زمانی یه کسی -حضرت محمد- بیادش که یه دین جاودانه میآره و اینا. بعد میآد خودش رو پیامبر جا میزنه و اینا. آها، ماجرا مال زمان پادشاهی قباد یکمه، یعنی بابای انوشیروان معروف، یه مدتی قبل از پیامبره ماجرا. آره، مزدک خودش رو پیامبر جا میزنه و حتی قباد هم حرفش رو قبول میکنه و به دین مزدکی میپیونده. بعد معجزهش این بوده که آتیش رو به صدا در میآورده که البته یه کلکی سوار کرده بوده و یه نفر از زیر آتیش حرف میزده و اینا... حالا، خیلی طولانیه، خلاصه این که آخرش این انوشیروان تنها کسی بوده که حرفش رو قبول نمیکنه. بعد از کللی ماجرا، تهش میشه این که تموم این مزدکیا رو جمع میکنه، به این حیله که بیاین با هم بریم دنیا رو فتح کنیم! بعدش که اینا، همهشون، کل دوازدههزار نفر(!!)شون جمع میشن، کلی چاه میکنه و همه رو کلهپا زنده به گور میکنه =| بعدش هم باباش رو که البته حامی انوشیروان بوده و توی این نقشهها باهاش همکاری کرده بوده و از دین مزدکی برگشته بوده رو، از سلطنت برکنار میکنه و خودش میشه پادشاه.
+ فکر میکنم حداقل چهل درصد حکایتایی که تو کتابای این چنینی هست، توی کتابای مشابه هم تکرار شده باشه. تنها کتابی که از قبیل دیدم و کاملا برام تازگی داشت، کلیه و دمنه بود که وقتی شیشمهفتم بودم خوندمش، ترجمهی نصرالله منشی :/ تازگی داشت، به چند دلیل: ۱. منشا اصلی کتاب هندیه ظاهرا (البت هرچی گشتم هیچ وقت نفهمیدم نویسندهش کیه!) ۲. نصف کتاب رو نفهمیدم :دی یعنی شاید داستانای تکراری هم داشت، ولی من ملتفت نشدم! ولی باید وقتی بچه بودم بهجای این که خودم برم آثار ادبی خاکبرسری بخونم، این مجموعهه رو بهم میدادن. چون گزیدهست، خیلی تمیزه، معلومه چیزای بدش سانسور شده. تا یه کلمه اومده از کنیز و ندیم خط بزنه، سریع بحث رو جمع کرده و رفته فصل بد! چی بودن اون کتابای زشتزشتی که من میخوندم به اسم ادبیات کهن ایران، نچ نچ نچ، واقعا بدآموزی داشتن!
نسخه ی قدیانی را خواندم، ظاهرا اندکی خلاصه شده ولی توضیحات خوبی آورده و از این نظر ارزشمند است.(مطابق معمول!) در مورد سیاست نامه بسیار گفته اند و یکی اینکه خواندنش واجب است برای اهالی سیاست، البته نگاه خواجه نظام الملکی هنوز هم در عالم سیاست جریان دارد، گرچه امروزه بعضی از مفاهیم تغییر کرده و با اصولی نزدیک تر به حقوق بشر جایگزین شده اند. نظام الملک مانند سیاست مداری امروزی بیشتر حساب حفظ جایگاه را دارد و طبیعتا در این مسیر گاهی اخلاق را کنار می گذاشته گرچه نوعی تمایل به مفهوم "مملکت'' نیز در نوشته هایش دیده می شود و همین است که او را برخلاف امروزی ها، شایسته ی لقب سیاستمدار می کند. گرچه چنین وصفی ابدا او را سیاستمدار مورد علاقه ی من نخواهد کرد خاصه با افکاری که به نظرم به شدت خطرناک اند!
حکایتی جالب:
مَلِک پرویز بر یکی از خاصگیان خویش خشم گرفت و مر او را باز داشت، و هیچ کس نزدیک او نیارست شدن مگر بازیدِ مطرب، هر روزی او را طعام و شراب بردی. ملک پرویز را خبر کردند. بازید را گفت: کسی را که اندر بازداشت ما باشد، او را چه زهره ی آن باشد که وی را تیمار داری؟ و این مایه ندانی که چون ما بر کسی خشم گیریم و باز داریم، تیمار وی نباید داشت؟ بازید گفت: ای شاه! آنچ بدو گداشته ای بیش از آن است که من به جای وی می کنم. [پرویز] گفت: چه بدو گذاشته ام؟ [بازید] گفت: جان، و آن بهتر از آن است که من بدو می فرستم. ملک گفت: زه! نیکو، او را به تو بخشیدم.
و یک حکایت به شدت آشنا:
پادشاهان بیدار و وزیران هشیار به همه روزگار دو شغل یک کس نفرمودی، تا کار ایشان بنظام و رونق بودی. از بهر آنک چون دو شغل به یک کس فرمایند، همیشه نظام از او خاسته بود، و از این دو یکی با خلل بود یا به تقصیری راه یابد....و هر وقت که یک مرد را دو شغل فرمایند، آن بدین حوالت می کند و این بدان. لاجرم کار ناکرده ماند. و مثل زده اند در این معنی که خانه به دو کدبانو نارُفته بود و کتخدای ویران. هر آنگه که وزیر بی کفایت بود و پادشاه غافل، نشانش آن باشد که عامل را از دیوان دو عمل فرمایند. و امروز کسی هست که بی هیچ کفایتی ده عمل دارد و اگر شغل دیگر پدید آید هم التماس کند و درخواهد.
راست است که سیاست نامه گزینه ی مناسبی برای تاریخ خوانی نیست گرچه به دید ادبیات خواندنش لذت بخش است، به نظرم ماجرای افسانه گونه ی مزدک اثبات این ادعا است.
چند مصرع هم آخر کار از قول خواجه ثبت شده که به شدت روان اند و شاید امروز بتوان فقط پشت کامیون دیدشان و این هم اثباتی است بر ساده خوانی سیاست نامه:
در عالم سود بی زیان کم دیدم بی کینه حریف مهربان کم دیدم یک دوست که دشمن نشود آخرِ کار بسیار بجستم به جهان، کم دیدم