توی این دنیای پیچیده چیزی به اندازهی رابطهی آدمها پیچیده نیست. همهی آدمها رازهایی مهم و با اهمیت با خود حمل میکنند که در صورت بیان سخیف و ناچیز برای دیگران است. آدمها در عین آزادی محدودند و در اوج صداقت دروغ میگویند. به هم نیاز دارند و دوستیها شکل میگیرد، دشمنترینشان از نزدیکترینشان است. برای انجام کارهای مهم و جدی تلاش میکنند و بهترین طنزها از فرط جدیتشان است. برای رسیدن به امیال و آرزوها همهچیز را بیپروا تسخیر میکنند و برای مهار یکدیگر قانونها وضع میکنند. همهی اینها داستانی است و شاید به همین خاطر است که داستان عین زندگی است اما زندگی داستان نیست.
بعضی از داستانهای کتاب فراتر از یک نویسندهٔ کتاباولی هستند. از جمله داستان «شش سانت رازی که توی دلم مانده» و «آدمها از دور مثل هماند». نویسنده در دو داستان آخر («بانوی بدخشان در حریم کابلهای فشار قوی» و «خواب دیدی خیرِ داتکام»، خیالپردازی همراه با سادهنویسی را به رخ خواننده میکشاند.
آب زلال، کوه بلند، دشتهای ناب/در اضطراب سیطرهٔ برق، آفتاب
قدیم تر ها خوابهایم راست بود، اصلا خوابهای واضح تری میدیم و آدمهایی که در خواب برایم روشنگری میکردند، انگار سیاهی روحم را در بر گرفته که دیگر از آن خوابها نمیبینم 😔