"هستی مارپیچی بی پایان از ملال است"
اما... آخرش نفهمیدم که فلسفه این ملال چیست؟
اگر از برای قوی شدن و محکمتر ایستادن بر روی پاهاست، پس چرا آنگونه انسان را در هم میشکند که دیگر قوزکی برای ایستادن در کار نباشد...
و اگر یکی دیگر از آن شوخیهای تلخ کیهانیست... ای داد از این قصه بی پایان!
"هرگز احساس خوشبختی نکرده بود ...
این نابسندگی زندگی از چه بود؟
از چه ناشی می شد؟
اینکه به هر چیز تکیه می کرد، در جا می گندید؟
همه چیز دروغ بود...
هر لبخندی خمیازهای از ملال را پنهان می کرد و هر شادی، لعنتی را...
مادام بواری-گوستاو فلوبر "