عنوان: شاهکارهای ادبیات فارسی جلد 45 - برگزیده ای از قصص الانبیاء؛ نویسنده: ابواسحاق نیشابوری؛ به کوشش: کاوه گوهرین؛ امیرکبیر، 1364؛ در 75 ص؛ چاپ چهارم 1392؛ شابک: 9789640005835؛ موضوع: سرگذشت پیامبران از قرن پنج هجری قمری قرن 11 م
این روزها خواندن قصه های کهن آرامم می کند. نوعی شعف و شور در تنهایی و قرنطینه و مرزهای بسته ی جهان می اندازد توی قلبم. دلیلش را نمی دانم دقیقا چیست. امروز در بیست و دومین روز قرنطنیه در نیویورک شروع سخت ترین هفته را اطلاع داده اند که این هفته اصلا اصلا از خانه بیرون نیایید و هرچه می خواهید بگویید دلیوری برایتان بیاورد. منیجمنت ساختمان هم مسیح داده که برای دریافت وسایل تان یک میز گذاشته ایم که مستقیم با ادم ها در ارتباط نباشید. از صیح هم یک مسیج دیگر آمده که امروز اصلا تا ساعت هشت بیرون نروید و از خانه خارج نشوید. طوفان 50 کیلومتری در راه است و ممکن است درخت بشکنند و پنجره هرا را ببنیدید. همه چیز شبیه داستان های عهد عتیق است به همان اندازه هولناک و به همان اندازه در هم تنیده با خشم خدایان. ان ها زمین شان را می خواهند پس بگیرند. تمیز و سالم و دست نخورده. همان طور که به ما تحویل دادند و ما ادم ها گوه زدیم روی زمین. حالا نوبت ماست که بالایای طبیعی را تحمل کینم. با این مقدمه در روزهای قرنطنیه که قرار است جهان را به دو قسمت قبل و بعد از کرونا تقسیم کند شروع می کنم به نوشتن قصص الانبیا. همین الان یک رعد و برق هم زد. جهان آشفته استو آسمان می بارد و ما افتاده ایم وسط یکی از ان قصه های جان دار. . قصص االانبیا- قصه ی اول. آفرینش آسمان . خداوند اول کعبه را ساخت. و بعد زمین را حول ان پدید آورد. خداوند به جبرییل گفت. زمین را نگه دار تا نجنبد. جبرییل خسته شد. هرگاه پای به مغرب می نهاد مشرق زمین کج می شد و برعکس. خداوند کوه ها را آفرید که زمین را محکم سر جای خود نگاه دارند. به آن ها گفت کن فیکون. گفت کوه ها را میخ زمین کردم. . قصه ی دوم- داستان ابلیس و آنچه بر او رفت. سجده نکردن به آدم . ابلیس در آسمان هفتم و ششم و هشتم قدم می زد. از خداوند خواست تا زمین را به او دهد تا او بتواند در ان عبادت کند. خداوند گفت: در زمین من خلقت دیگری خواهم آفرید. ایشان غمگین شدند. پس ابلیس گفت زمین را به کسی می دهد که در ان فساد کند. و خون بریزد. . قصه ی سوم- آفرینش ادم خداوند به جبرییل گفت از خاک زمین بیاور. انگاه خداوند بارانی فرستاد تا ان گل سرشته شود. و میان که و طاءف چهل سال بی جان قرارش داد. خداوند ادم را بر تخت پادشاهی به زمین فرستاد و همه ی فرشته ها سجده کردند. تخت کرسی اش در جایی بر زمین نشست که امروز کعبه قرار دارد. ابلیس گفت من را از آتش آفریدی و او را از خاک. ابلیس دست در شکم ادم نهاد و گفت اینکه میانش تهی ست. رو به سایر فرشتگان کرد و گفت این را به راحتی می شود فریب داد. خداوند به فرشته ها گفت: به این موجود، علم و فضل و دانش داده ام. فرشته ها گفتند هرچه او می داند ما می دانیم چون ما پیش از او در زمین بوده ایم. آن گاه خداوند گفت نام های این خلق را بگویید را بگویید که من آفریده ام. همه عاجز شدند. ادم اسم همه چیز را گفت- خودشیرین مانیکای کلاس- . قصه ی چهارم- آفریدن حوا . خوابی بر آدم افکند و از رگ پهلوی چپ ش حوا را آفرید( این عملیات بیهوش کردن ادم هم بامزه است. در عهد عتیق هم امده) ابلیس( جانم به حسودی تو که من با این حسادت تو چه قصه ها داشته ام. من تو را به دلیل این وضعیت حسادت عاشقانه ات دوست دارم.) دلتنگ شدو با حسادت رو به خداوند کرد و گفت: این دعوی محبت تو می کند اما از فرمان تو بازمی ماند. دشمنی می کند و فرمان من را می برد. اما خداوند ( که شیفته و دلداده ی ادم شده بود بیچاره واقعا) گفت: هرچه کنند من گناهانشان را نیست می کنم و می آمرزم. ابلیس گفت : من دنیا را در نظرشان زیبا جلوه می دهم ( اینجا یاد کل کل خدا و ابلیس می افتم بر سر ایوب بدبخت که بیچاره رو به فاک فنا دادند که هی خدا می گفت این از بلا هم سربلند بیرون می آید و به راحتی می گذرد و صبور است و شیطان می گفت اگر همه ی بچه هایش بمیرند دیگر تور ا پرستش نمی کند. خدا می گفت حالا بیا و تماشا کن. پوف این هم زا همه بچه هایش. اینو چی می گی؟!) خداوند به ابلیس گفت: خاک بهتر از آتش است زیرا که خاک زنهاردهنده است و پدیدآورنده. اما آتش نیست کننده است. . قصه ی پنجم و ششم- ماجراهای ابلیس و گول زدن انسان . در بهشت ابلیس به طاووس گفت ادمی را گول بزن. طاووس می گوید این کار را نمی کنم و به جایش به مار می گوید. مار تواسنت آدمی را گول بزند. و آدم و حوا و ابلیس و طاووس از بهتش رانده شدند و همگی با هم دشمن شدند. . برای ابلیس چیزی نوشته ام که اینجا باید به یادگار بماند . شروع کردم به بازنویسی بخش سفر آفرینش و رانده شدن ابلیس از بهشت. غمگین می شوم وقتی عجز و لابه اش را می بینم. غد است و عاشق. او را می شناسم. درون خودم به وقت عاشقی چنین ابلیسی دارم که انگشت می کند تا اعماق تن رقیب و با خودش می گوید اینکه شکمش خالی ست. اینکه تهی ست. این را که از خاک افریدند. من ابلیس ار می شناسم که به وقت عاشقی تلخ ترین و شورترین و شیرین ترین موجود جهان است. ابلیس دست می کند در شکمِ تهی آدمی. رو به خدا می گوید لیاقتت در همین حد است. من به راحتی او را فریب می دهم. او به دروغ، ادعای محبت تو را می کند اما ببین چطور دنیا را به چشمش زیبا و آراسته می کنم. ابلیس در جنون عشق غرق است. با خود مرور می کند هزاران سال عبادتش را. از خود می پرسد این زمین را چرا به این تکه گل می سپاری؟ در زمین خون خواهد ریخت و آنجا را به گند می کشد..
اما تو، ابلیس عاشق، عبادت کن. جان بکن. نامه بنویس. اندوهگین شو. به یادش بیارو دوران قدیم عاشقی را. او را غرق کن در خاطرات با هم بودنتان. نمی خواهدت جانا. تمام شد. دل داده به او که می تواند با اشاره ی انگشت نام اشیا را بلند بلند از حفظ بخواند و اینگونه خودش را شیرین کند و حرص تو را دربیاورد.
دل داده به او وقتی به جبریل گفت برو مشتی خاک تمیز و خالص بیاور. به باران گفت ببار. خودش رفت و بهترین جای جهان را صاف و مرتب کرد. جایی میان مکه و طایف. خاک باران خورده و شکل داده اش را به مدت چهل سال انجا قرار داده و چشم انتظار نشست تا روحش در آدمی ساخته و پرداخته شود. حالا تو بگو من قبل از این پاره گل اینجا بوده ام. هزاران سال بیشتر از این خاشاک، در زمین و آسمانت زندگی کرده ام. من از او بیشتر می دانم چون قدیم ترم. . امروز به ابلیس فکر می کنم. به اینکه تنش سوخت وقتی گفت به آدم سجده کن. وقتی ضربه ی نهایی را زد و گفت این خلیفه ی من است. گناه ابلیس این بود که فقط نام ها را نمی دانست. حرص خورد و مثل سایرین سر خم نکرد. در سوز عشق لج کرد. منطقی رفتار نکرد که تظاهر کند- عزیرم من فقط شادی و خوشحالی تو را می خواهم- ابلیس با زهری در دل و چشم هایی منتظر از پیش معشوق رفت. رفت تا ذره ذره جهان را زیبا کند در چشم رقیب ناچیزش. در چشم آدمی که عالم صغیر است. در چشم این کوزه ی خاک آلود که یادش نمی آید در زمانی دور، نام اشیا را آنقدر از بر بود که فرشته ها برایش سجده کردند.اما امروز نام ها و کلمه ها جایشان را به اعداد داده اند. ابلیس هنوز با چشم هایی منتظر می سوزد و جهان را هر روز زیبا و زیباتر می کند. ابلیس، عاشق است این را می شود از درخواستش برای انتظار فهمید. فقط عاشق است که منتظر می ماند. زیرا عشق مرگ کوچک است . . قصه ی هفتم شروع دشمنی های روی زمین که هر موجودی دیگری را مقصر می داند. ادم اینقدر ناراخت بود که دویست سال شراب و طعام نخورد و چهل سال سر از سجده برنیاورد. از گریستن ادم و آب چشمش برکه ای پدید آمد که وجوش و طیرو از آن نهر آب خوردند. - هیچ آبی خوش تر از آب چشم عاصیان نیافتم. و گفته اند این گایاهان خوش مثل سنبل و رعفران و عود اصلش از آب چشم آدم است. ادم با خودش 5 چیز را از بهشت آورد. 1. عصای موسی 2. نگین سلمیان- حوا با خودش به عنوان یادگاری از بهشت آورد. 3. سنگ خانه ی کعبه 4. دو برگ انجیر که یکی را اهو خورد و از او مشک پدید آمد. و یک برگ دیگر را گاو خورد که عنبر پدید امد. کرم خورد- ابرشم پدید آمد زنیور خورد- عسل . ادم و حوا از دنیا و گرمایش سوخته بودند و همینطور در زمین می چرخیدند که ادم حوا را شناخت. به این سرزمین که همدیگر را در ان شناختند عرفات می گویند. . قصه ی هشتم- کشتن قابیل هابیل را قابیل و هابیل بر سر خواهرشان نزاع کردند که خواهر، هابیل را پذیرفت و قابیل به همین دلیل او را کشت. ( یعنی اولین دعوای بشر و آدمی بر سر زن بوده است و چه خوش است و چه چیزی در جهان وجود دارد که از زن با ارزش تر و شایتسه تر برای جنگ و نزاع باشد؟) از اینجا برادرکشی نیز آغاز شد. سنگی بر سر هابیل زد و او را کشت و قابیل نمی دانس با جسد برادرش چه کند. دو زاغ امدند و یکی دیگری را بکشت و آن یکی خاک را کند و دیگری را خاک کرد. ( یعنی آدمی از کلاغ اموخت چگونگی قبر کندن و خاک سپردن را- کاش زاغی هم در این عصر و زمانه ی کرونا فرستاده شود که چگونگی عزاداری را دوباره به ما بیاموزد.) در این زمان و این قصه ها نشان می دهد درهم آمیختگی انسان و حیوان و طبیعت و جهان را. هنوز ادمی می توانست از حیوانات راه و رسم زیستن را بیاموزد و از طبیعت جدا نیفتاده بود. . نخستین کسی که خون ریخت قابیل بود. نخستین کسی که بت پرستید قابیل بود. تا نسل ها سخن از این است که فرزندان قابیل، آن هایی بودند که مسلمان نشدند و کافر بودند و فرزندان هابیل مسلمان شدند. ( یعنی همه چیز به ریشه ها بازمی گردد. خلاصه می شود به نسل ها قبل و از پیش تعیین شده است.) . قصه ی دهم- ادریس شعلش خیاطی بوده. می گویند جد نوح بوده. . قصه ی یازدهم-نوح نوح و کشتی اش من را یاد ماجری قایق هیچ دوستی به جز کوهستان می اندازد که به تازگی این کتاب را خوانده ام. سه پسر نوح- سام و حام و یافث دختران زینا و زعورا و ایثا و اسما – چهار دختر سام عجم بوده که ایرانی ها را زا او می دانند. . قصه ی هود- پیامبر قوم عاد بود که خداوند برایشان طوفان شن فرستاد. صالح- قوم ثمود ابراهیم- پدرش کار بت گری می کرده و کلید بت خانه در دست او بوده. ابراهیم در غاز بزرگ شده بود و چون دستور کشتن پسران را در زمان او داده بودند مادرش به غاز می رفت تا او را شیر دهد. ( شبیه ماجرای موسی بوده است.) در ان زمان قوم ابراهیم آفتاب پرست و ماه پرست بوده اند. که ابراهیم خدای نادیدنی را بر ان ها عرضه کرد. - شکستن بت ها وقتی همه رفته بودند مهمانی 😊 - به آتش افکندن ابراهیم – ابلیس در قابل پیرزن به نمرود ظاهر شد و چگونگی آموزش سلاح جنگ منجنیق در آتش را به او اموخت-( آتش در اساطیر یونان، از طریق پرومته وارد زمین می شود.) - در نهایت، نمرود با یک پشه در سرش خار شد و پشه بزرگتر شد و او بی طاقت تر و حق تعالی به این ترتیب تمام کسانی که او را می پرستیدند خار کرد با یک پشه- یک قصه ی کودک نوجوان هم در این زمینه وجود دارد.) - ابراهیم همراه با ساره از شام می ��وند. هاجر کنیز ساره بوده. اسماعیل از هاجره. اسحاق از ساره از ساره در تورات به عنوان مارد ملت ها یاد شده - در تورات آمده که ساره در لحظه ی مرگ فکر می کرد ابرایهم پسرش اسحاق را در کوه موریا قربانی کرده . - ابراهیم تکه زمینی در کرانه ی باختری رود اردن در غار محپلا در حبرون خریده که آرامگاه خانواده گی اش می کند. ابراهیم و سارا و اسحاق و یعقوب را در آنجا به خاک سپرده اند. - حبرون- شهر حبرون در کنار چهار شهر مقدس یهودی ها اورشلیم و صفاد و طبریه قرار دارد. . یک نکته ای که هست در قصص الانبیا که اسلامی ها نوشته اند. اسماعیل را برای ذبح می برند در حالیکه در قرآن هیج جایی اسم فرزندی که برای ذبح برده می شود نیامده. یعنی در عهد عتیق می گویند اسحاق... . قصه ی بعدی- اسماعیل و هاجر می روند و ماجرای کوه صفا و مروه و چاه زمزم . قصه ی 26. بنا کردن کعبه خداوند به جبرییل می گویید 5 سنگ از طور سینا و لبنان و حری و جودی بیاور تا ابراهیم خانه را بنا کند. . ابراهیم و زنده کردن مرغان بر سر کوه های مختلف . لوط پیامبر – پسرعمه ی ابراهیم بوده است. هدایت مردم سدوم. نام لوط 26 بار در قرآن امده است. قوم لوط وقتی فهمیدند که چند پسر جوان به خانه ی او امده اند گفتند ما اینها را می خواهیم. خداوند این قوم را با باران سینگ از بین برد و تنها نجات یافتگان دختران لوط بودند. زن لوط هم در میان مرده ها باقی ماند زیرا نافرمانی کرد. . یعقوب پسر اسحاق و مادرش دختر لوط نام یعقوب را اسراییل گذاتند که به زبان عربی یعنی بنده ی خداوند - ( یعقوب در عهد عتق ریاکار و حیله گر بوده با راحیل و خواهرش ازدواج می کند ( بعد از دوازده سال چوپانی کردن برایشان) از راحیل که زیابتر بوده یوسف و بنیامین - یوسف قصه ی یوسف شبیه عهد عتیق است با این تفاوت که بسیار از ماجرای عشقی او تعریف کرده است خواب دیدن یوسف- مورد خسادت برادران قرار گرفتن. چاه- عزیر مصر شدن- دیدن یعقوب- دوباره وصال زلیخا در اینحا یوسف و زلیخا به هم می رسند اما در عهد عتیق به این اشاره ای نمی شود. . موسی موسی به زبان عبری یعنی مو- آب سی-درخت بعضی گفته اند موسی از فرزندان یهودا بوده. یا بنیامین یا عمران - قصه ی خواب فرعون و به آب سپردنش و رسیدنش به آسیه / دعوای موسی و فرار از شهر/ در راه به دو دختر کمک می کند و برای پدرشان شعیب چوپانی می کند در ازای به دست آوردن شان - در راه و دیدن آتش زیر بوته و حرف زدن خداوند با او - بازگشت موسی به مصر و فرعون - خداوند از موسی پرسید این عصا چیست؟ گفت چون مانده شوم به این تکیه دهم و برگ از درخت می ریزم. موسی ادب به جا اورد و سخن دراز نکرد. ( این شرم و حیایش را دوست دارم به اضافه ی اینکه موسی لکنت زبان نیز دارد.) وقتی خداوند از او خواست چیزی بخواه موسی گفت خدایا سینه ام را گشاده کن ( برای این درخواست موسی خیلی عجیب است. یک چوپان باید برکت برای گوسفندان و فضایی بهتر برای چریدن آن ها بخواهد و اینکه اینقدر فلسفی و فروتنانه درخواست کرده ) - و عادت و رسم خردمندان این است که خود را پیش مهتران و بزرگان نستایند و همه عیب خود گویند تا ملک او را با همه عیب پسندند. . مناظره ی موسی با فرعون ماجرای انداختن عصا/ درخشیدن دست/ فرعون گفت ما را بر تو نعمت ها و منت هاست که بزرگت کرده ایم. موسی گفت: چرا از این یاد نکنید که بنی اسراییل را به سخر گرفتید و به بندگی وادار کردید که برایتان کار کند. . ماجرای آسیه- که مسلمانی خود را آشکار می کند و او را با شیوه ی فجیع می کشند - بلاهای مختلف سر قوم فرعون. در عهد عتیق هم عینا امده است. بلای مشه و مگس و خون شدن دریا و دمل و کشتن پسران ارشد و ملخ ها و... - رفتن بنی اسراییل از مصر- شکافتن دریا - کوه طور- محل ملاقات خداوند و موسی – که بی واسطه با موسی سخن می گوید. قصه ی پنجاهم سامری و آنچه کرد. سامری پسرخاله ی موسی بود. با زر و مال بنی اسراییل که موسی ان موقع در کور سینا بود تا ده فرمان را بگیرد. در آن زمان گوساله ساخت. گوساله ی میان تهی . وقتی برگشتند موسی با سامری دعوا می کند و خشم می گیرد. سامری می گوید مرادم این بود که مثل تو بر بنی اسراییل توقف پیدا کنم و مهتری و عزت یابم. موسی دعا کرد او روانه ی بیابان شود و هیچ کس با او آرام نگیرد. . ذبح بقره- گاو که اولین و بلندترین سوره ی قرآن است- در شان گاو فکر می کردم. . موسی و خضر
قصه ی موسی و خضر خضر و الیاس، آب حیات خورده اند و تا ابد زنده اند. خضر در زمین و الیاس در آسمان ها . از معجزات خضر این بود که روی هر زمینی می نشست زمین سبز و خرم می گشت. دلیل نامش هم همین است. خضر طولانی ترین عمر را در میان فرزندان ادم دارد. . خضر از شاهزادگان بود و پدرش مال و ثروت فراوان داشت اما خضر دوستدار حکمت بود و به راه پیعمبری رفت- داستانش شبیه بوداست .خضر به راهنمایی قوم ذوالقرنین شتافت. ذولقرنین، آب حیات و زندگی جاودان می خواست پس خضر و الیاس را همراه خود کرد که در سرزمین ظمات، آب حیات را پیدا کنند. . الیاس گمشده گان دریا را راهنمایی می کند و خضر در خشکی ها . قصه ی یونس- ذالنون- یعنی صاحب نهنگ معبد یونس در موصل عراق توسط داعشی ها نابود شده است. او با مردم نینوا قهر می کند و به دریا می رود و در دریا در دهان ماهی می افتد. در شهر زنور آذربایحان شرقی هم می گویند آرامگاهی دارد. . قصه ی داوود. دومین پادشاه اسراییل به روایت عهد عتیق داوود را پادشاهی بر حق اما نه بی اشتباه می دانند. جنگ جو و شاعر و نوازنده بود. کتاب مزامیر زبور داوود شش پسر به نام های آدونیا و آبشالوم و امنون و دانیال و شفاتیا و نتان و شباب و شاموا داشت. داوود اورشلیم را از دست کنعانیان آزاد کرد. داوود تابوت عهد عتیق و ده فرمان و ردای موسی و نسخه ی اصلی تورات را به اورشلیم اورد. داوود چهل سال در یهودیه فرمان راند و در 76 سالگی در اورشلیم درگذشت. جسد داوود را بر کوه صیهون دفن کردند. . سلیمان پسر داوود با ادامه ی کار پدرش معبد مقدس- هیکل سلمیان را ساخت. . ماجرای داوود و جالوت- قهرمان فلطستطینی ها- که او را به راحتی می کشد. . داوود و یوناتان- پسر پادشاه بوده است. . پسر داوود آبشالوم شورش می کند. ( در دفترم نوشته ام آبشالوم آبشالوم را بخوانم.) . مرگ داوود در کوه صیهون . قصه ی سلمیان معبد سلمیان- حکمت خواستن از خداوند. زبان جن و انس و پرندگان و سایر خیوانات را دانستن. حرف زدن با مورچه و حکمت آموختن از او در دو داستان حرف زدن با حیوانات و ملکه ی صبا- قالیچه ی سلیمان انگشتری سلیمان- دیوی انگشترش را در دریا می اندازد. ماهی می خورد و دوباره به سلمیان باز می گردد. دل ماهی را می شکافد و انگشترش را پیدا می کند. . روزی لشکر سلیمان در حال رفتن بودند که مورچ به بقیه ی موچره ها می گوید بروید دور شوید. سلیمان از مورچه می پرسد پس را خودت نرفتی و بقیه ی مورچه ها را ترساندی؟ - تا عظمت و شوکت تو را مشاهده نکنند. تا خود را در مقایل تو حقیر پندارند و ناسپاسی به درگاه خداوند آغاز نکنند. . مورچه از سلیمان می پرسد آیا می دانی چرا خداوند از میان همه ی موجودات باد را اتخاب کرده تا تختت را جا به جا کند؟ سلمیان: نمی دانم مورچه: که بدانی تم
" گفت: برو گوسفندي بكش و آنچه از او نيكوتر است بيار. لقمان برفت و دل و زفان بياورد. ديگر بارش بفرستاد و گفت: برو آنچه بترست بيار. برفت و هم دل و زفان آورْد. خداوندگارش گفت: چونست كه اگر نيك خواستم و اگر بد، دل و زفان آوردي؟ گفت: زيرا چون نيكو بوَد هيچ چيز از او نيكو تر نبود. و چون بد بود، هيچ چيز از او بتر نبود."
قصصالانبیا برایم یادآور پدرم است، پیرمرد فرتوتی که این کتاب را در کنار قرآن داشت و بعدازظهرهای فراغت مینشست به خواندنش با آن سواد اکابری خودش و گهگداری هم برای من تعریف میکرد آنچه درنظر خودش جذاب میآمد. حتی به یاد دارم که من نیز گهگداری سرکی به آن میکشیدم، گیرم که متن آن کتاب با این اندکی متفاوت بود و سادهسازی و امروزی شده بود اما اطمینان دارم مبنای آن کتاب همین قصصالانبیا بود. داستانها عموما برپایهی قرآن هستند و اندکی تخیل بدانها افزوده شده و بیشک برای منی که آن دید مذهبی نوجوانی را دیگر ندارم بیشتر جنبهی ادبیاتی و اسطورهای کار گیرا بود. یکی دیگر از شاهکارهای ادبیات فارسی که بیشک اگر در این مجموعه نبود بعید میدانم به سراغش میرفتم.