نمی دونم یه نویسنده چرا باید کتاب شامل بیش از هزار اندرز - مگه اندرز هزارتا هم می شه؟! - بنویسه اون هم وقتی کتاب های سابقه دار مختصر و مفیدی چه در سنت غربی - مثل رواقیون - و چه در سنت خودمون وجود داره که نه صرفا اندرز بلکه افشاگر یک نوع نگاه به جهانند؛ آن هم وقتی حرف جدیدی نداره
جهانبگلو در این کتاب که به شدت آبکی است، صرفا حرف های کلی ای زده که نمی توان نگاهی از آن استخراج کرد - منظور نگاهی شامل و خودتفسیرگره و نه مثلا اینکه خشونت خشونت رو زیاد می کنه. جهانبگلو فراموش کرده که آن اندرزهای سابق - حتی لاحق مثل گاندی - پشتوانه ی متافیزیکی ای داشتند که افق معناداری آن اندرزها بوده. معلوم نیست جهانبگلو در کجا ایستاده و بر چه مبنایی حرفهاشو زده
بزرگترین حسرت و افسوس من در حین مطالعه کتاب، فهم نیت مثبت و خوش بینانه نویسنده نسبت به بشر و زندگی و مسئله معناست و تلاش نویسنده برای مقابله با مفهومی همچو "خشونت" مشهود است اما متاسفانه به نازل ترین شکل ارائه شده است. یعنی کتاب شبیه به یک مجموعه حدیث است اما متاسفانه نویسنده فراموش کرده که دوران نوشتن کلمات قصار به اتمام رسیده و هر حرفی را می بایست در زمینه متن و سبک و سنگین کردن گزاره های رقیب فهمید
بعلاوه، این قصارگویی در بسیاری از موارد دچار سندرم های فلسفه بافی آزاردهنده ای مثل اشتیاق به طبقه بندی های دوگانه کردن، با قطعیت از موارد غیرقطعی سخن گفتن و نسخه پیچی های ساده انگارانه می شود که گاهی ظاهری مضحک به خود می گیرند و گاه بدون توضیح و نظریه پردازی بی معنی اند. در بسیاری از موارد هم نویسنده رویکرد سنت گرایانه و آشکارا ضدمدرن خودش را نشان میدهد
چند مثال عجیب: "عمل خیانت به فکر است"؛ "ارزش هر فکری به شیوه اندیشیدن به موضوع است نه به خود موضوع!"؛ "یادگیری در طرح پرسش است، نه در بیان پاسخ"، "آنکه هیچ نمیداند پر میگوید و آنکه میداند سکوت میکند"؛ "در دنیا دو نوع آدم وجود دارد: یکی به صدای درون گوش می دهد و دیگری به صدای بیرون گوش میدهد!"؛ "تحمل جهل مثل لمس کردن سوسک انزجار آور است"؛ "اگر اندیشه فلسفی فراگیر شود، برازنده فیلسوف نخواهد بود"؛ "ارزش یک درخت کهنسال از یک ساختمان تجاری پنج طبقه بیشتر است". در کل انتظارم از آقای جهانبگلو بسیار بیشتر از این بود
http://pure-commander.persianblog.ir/... ناشر اصرار دارد بگوییم «تأمّلاتی دربارهی زندهگی در جهانی ناپایدار» و راقم در وسطهای کتاب اینگونه توضیح میدهد که در جهانِ جدید (یعنی مدرن) فقط ذهنِ زمستانی (به معنای ذهنی که خودش را از اجتماع منها کرده و در پناهگاهی چونان کوهنوردان پناه گرفته است) میتواند حیاتِ اندیشهایِ درست داشته باشد. من میگویم تأمّلاتی ذوقی-اندیشهای یا استدراکاتی ذوقی-فلسفی از مسائلِ مختلفِ جهان و جهانِ جدید. چیزی شبیه به «از فرامینِ در تنهایی»ای که گاهی خودم هم مرتکب میشوم، با دُزِ فلسفهی بیشتر. این ذهنِ متفلسفِ فرمانده، گاه دچارِ تناقض، دیکتاتوری و تقلید هم میشود. بهطورِ مثال بسیاری از جملات (یا فرامین) نسخههای امروزیشدهی حکماتِ نهجالبلاغهاند یا موردی را دیدم از گاندی که عیناً نقل شده بود امّا بیگیومه! در نمایشگاهِ کتابِ پارسال هم در موردِ این کتاب به ناشرش تذکری داده بودم که مسئولِ روابطعمومی نِی گفته بود این کتاب (به دلایلی دیگر) اصلاً چاپ نمیشود امّا در عینِ حال متواضعانه پذیرفته بود اگر حرفم (راجعبه کُپیکاریِ جهانبگلو از نهجالبلاغه) صحّت داشته باشد، اشتباه کردهاند و کارِ خوبی نبوده. بعضی از فرامین هم البته واقعاً خوبند.
«سرعت جهان کشنده است، باید ذهن را در پناهگاهی زمستانی قرار داد.تبعید از زمان، به معنای از دست دادن زمان نیست. ذهن زمستانی «در» زمان است ولی «با» زمان نیست.ذهن زمستانی شیوه ای از اندیشیدن و زیستن است که مانند یک تبعیدی با فاصله به وقایع می نگرد.ذهن زمستانی آخرین پناهگاه اندیشه در عصر امپراتوری تکنو ـ علم است. ذهن زمستانی با در اختیار گرفتن تبعیدی خودآگاه در زمینه اندیشه از منطق سلطه واقعیت در امان قرار می گبرد. در جهانی که فکر به صورت کالایی بسته بندی شده از سوی نظم نوین جهانی به ما اهدا می شود، تنها ذهنی که خود را در تبعید اختیاری قرار می دهد، توانایی دگراندیشی را دارد.»
زمستان زمان انديشيدن است.در زمستان جنب و جوش چنداني نداريم،ونيز به اين دليل كه زماني موعوداست.چون زمستان آيد،آيابهار چندان دور خواهد بود؟ذهن زمستاني با خشونت نمي جنگد...هيچ كس نمي تواندبه زمستان عصر ما و وراي سرماي اسارت گاه بينديشد،مگر آنكه صاحب ذهن زمستاني باشد.آزادي بايد چنين باشد و يا هيچ.