دوستانِ گرانقدر، این کتاب از سه بخش تشکیل شده است.. بخشِ نخست، دست نوشته ای در موردِ اوست و بخشِ دوم مربوط به نمایشنامه و تئاتر است و بخشِ سوم نیز مقاله ای با عنوانِ هنرِ درکِ زمانه میباشد --------------------------------------------- عزیزانم، حقیقتِ ظهورِ زنده یاد چخوف در روسیه، شاید به دلیلِ تضادها و ضرورتِ بزرگِ انسانتر شدنِ آدمها بوده است.. نابغه هایی همچون چخوف، همواره درکی والاتر از اطرافیانِ خویش دارند و شاید به همین خاطر باشد که نمیشود خواستها و معیارهایِ اخلاقیِ متداول را بر آنها منطبق کرد.. البته چخوف، نبوغش را با آنچه پیشِ پا افتاده و روزمره است، در می آمیزد و هدفش یافتنِ انسانِ راستین میباشد...... چخوف با رنجِ بسیار زیاد، میخواهد همه را متقاعد سازد که انسان، موجودی معمولی میباشد.. به نظرتان، چرا چخوف میخواهد بگوید که انسان، موجودی استثنایی نیست!!؟ شاید او با اینکار میخواهد نه بر دیگران مسلط شود و نه به زیرِ سلطهٔ دیگران درآید!! ... معلوم نیست چخوف انسانی است که درکِ زمانهٔ خویش را دارد.. به ناچار میبیند و احساس میکند که تمدنِ خویش را در زباله ها و دود و دمهایی که آفریده است، در ازدحام و درهم برهمی، در کاغذبازی، درخواستها و قراردادهایِ بیشمار و بی خاصیتش، قدرتش، تاریخش و بالاخره در آیندهٔ نامفهوم و مبهمش، خفه میکند... چخوف مجبور بود تا به جامعه اش ثابت کند که نبوغ، همان درکِ زمانه میباشد.. او به دیگران نشان میدهد که درکِ زمانه، آنها را از تخیلاتِ نابخردانه، دور و به واقعیتِ زندگی، نزدیک میکند شخصیتهایِ داستانیِ چخوف، چه جوان و چه پیر- چه سرحال و چه بیمار- چه ثروتمند و چه فقیر-چه خوب و چه بد- چه ساده و چه پیچیده، هرگز دورو نیستند... آنها همیشه خودشان هستند و اگر برایشان امکان داشته باشد که از تکاملی پیچیده بگذرند، هرگز در این راه به خودنمایی و تظاهراتِ روزمره دست نمیزنند.. آنها مردمی ساده و معمولی میباشند که سادگی و عادی بودنشان فقط در اصلِ هنریِ چخوف است که نمود میابد... ما خوانندگان، همیشه شخصیتهایِ داستانی چخوف را با تمامِ وجود احساس میکنیم و خودمان را در آنها میبینیم... این شخصیتها به جایِ ما حرف زده اند و حال ما خوانندگانِ این داستانها را از ضرورتِ اعتراف، رهانیده اند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ شما ادب دوستان و دوستدارانِ زنده یاد چخوف، مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
رومن رولان: ا"گر در زندگی چشم هایی باشند که بخاطر غم های ما بگریند,زندگی به رنجش می ارزد."
"نوابغ ارام,بی کوس و کرنا,بدون آنکه بشود پیش بینی کرد ظاهر می شوند.در طول زندگی شان کمیت هایی مبهم اند و غالبا ناشناس میمانند,و فقط پس از مرگ است که بر زبان و قلم های ما جاری می شوند." نبوغ چخوف در یک کلام,درک زمانه است..
"ما خود را در شخصیت های چخوف میبینیم و می خواهیم دیگران انها را در ما نبینند.."
درباره آثار چخوف و شخصیتهایی که در آثارش خلق کرده و همچنین درباره شخصیت خود چخوف هست و انگار که یک کار دانشجویی بوده و از سر اجبار اطلاعاتی رو جمع آوری کرده و به نظر من مطالب گنک بود. شاید خوندن خود آثار چخوف خیلی خیلی بهتر بشه به شناخت درباره چخوف دست یافت.
اگر در زندگی چشم های باشند که به خاطر غم های ما بگریند زندگی به رنجش می لرزد. این زخم روح را چه کسانی می زنند، آیا غیر از عزیزان، دوستان، رفیقان، ستایش کنندگان و معشوقان هستند؟
چخوف با درک زمانه خویش احساس می کند حق ندارد زخمش را نشان دهد، قربانی اش شود و یا سر تسلیم به آن فرود آورد.در احساس های منتقدانه ای که از خویش ارائه می دهد به هیچ وجه اثری از این زخم ها مشاهده نمی شود. او کسی است که زمانه را احساس می کند این زخم ها را انتزاع کرده و به شکل همزیستی با انسان ها یعنی تجربه زندگی و از آن به نوشتن در میآورد.
خیلی ضعیف بود بی نظم و کاملا شلخته کلاً ۶۴ ص هس که فقط ۱۶ص مقدمه مترجمه و برداشت خودش رو از چخوف نوشته بخش دوم هم نوشته یه کارگردان روسی هست بهش سوم هم درباره ی هنر درک زمانه س که اون هم نوشته چخوف نیست من فکر می کردم که این کتاب نوشته چخوف بلکه یه متن شلخته و نامرتب درباره ی اونه
This entire review has been hidden because of spoilers.