روزم كه به غروب ميرسد خستگي خورشيد به شانههاي من ميماند و حرفهاي تكراريام با خدا كه به اوج ميرسد لحظههاي من لحظههاي من، به ترك ناگهانيات خو نميگيرند... لحظههاي من غريباند؛ گويا به هيچ جاي دنيا تعلق ندارند... گيج و مبهوتاند... اندك لحظههاي روياي حضور تو، انبوه لحظههاي تنهاي مرا خاطره كرد از من چه ماند؟ يك روح آواره در حسرت حقيقت زندگي