این کتاب روایتی است تلخ با زبان شیرین نوشته احمد ضیا سیامک هروی نویسنده و شاعر افغان. که داستان راهزنهای افغانی را روایت میکند که چگونه عشق در میان جنگ بوجود می آید و چه سر انجامی پیدا میکند «پایت را از روی سینه ام بر دار! درد به سینه ام پیچیده است. قفسه سینه ام می ترکد و استخوان هایش خرد می شود. طاقتم دیگر تمام است. پایت را از روی سینه ام بردار! آن روز ها را فراموش کن که تفنگت بودم، چماق دستت بودم، سنگت بودم. گفتی بزن،زدم.گفتی بکش کشتم. گفتی زنده به گورش کن، کردم. گغتی خفه اش کن کردم. گفتی نجاتش بده دادم.گفتی تاراجش کن،کردم.»
روایتی از نتایج جنگ و فقر و البته بیقانونی که با ناامنی و خشونت سنتی مردانه گره میخورد و بازتاب شرایط ناامیدکننده در افغانستان است. برایم همیشه خواندن از نویسندههای افغان درباره کشورشان یک هدف بود. آنچه با خالد حسینی به دنیا شناسانده شده را نمیتوان معیار دانست و حتما رگههای اگزوتیسم در خود دارد، اما ادبیات افغانستان را هم باید از زوایای مختلف کاوید و فرهنگی را بیشتر فهمید که با تاروپود فرهنگ و تاریخ ما گره خورده است
با اینحال، قلم نویسنده با پختگی نویسندگان بزرگ فارسی زبان فاصله دارد. وضعیت آنهایی که بهقول منتقدان پایانی کتاب عیارانی بودهاند که به مرور علیه مردم خودشان دست به غارت میزنند، خوراک خوبی برای داستانپردازی فراهم میکند. اما شیوه روایت، مخصوصا آنجا که راوی وارد عمل میشود، خطی و گاه شعارگونه است و برخی فضاپردازیها به دل نمینشینند. شروع خوبی بود و امیدوارم با نویسندگان بیشتری از افغانستان و در ادامه تاجیکستان آشنا شوم