کامنتهای توی سایت رو که میخوندم همه انگ مشکلدار بودن به نویسنده زده بودن. انگار اصلا فیلم و کتاب این مدلی به عمرشون ندیدن یه کم دکستر ببینید الان مثال دیگهای به ذهنم نرسید 😅
داستان روایتگر حال و هوای حاکم بر افکار اکثریت است. حرفایی که همه از وجودش خبر داریم اما سکوت رو بر تحلیلش ترجیح میدهیم. شاید بشود تمام داستان را در همین جمله از متن خلاصه کرد "...دلیلی نداشت چیزی را که میدانیم به روی هم بیاوریم..". با افکاری آلوده ادعای پاکی میکنند و برای پوشاندن خوابی که سالهاست آن را بر بیداری ارجح دانستهاند. به راستی بر این افراد سگ نجس است..
این داستان رو دوست نداشتم. شاید مفهوم تظاهر به پاکی بود و ماندن در پوستهی دین، ولی به نظرم شخصیتپردازی یه مقدار سطحی بود. این که شخصیت اصلی در درون آدم خوبیه در حالی که دیگران اون رو آدم بدی تصور کردن و دیگران که تظاهر به نیکی میکنن در واقع بویی از انسانیت نبردن. شاید نویسنده میخواست بگه باور به نکوهش کسی که پاکدامن نیست مانند باور به نجسبودن سگه و اگه قهرمان داستان نمیتونه گزینهی ۲ رو نجات بده ولی گزینهی ۱ رو نجات میده. با شیوهای که نویسنده شخصیتها رو برای این داستان پرداخت، گویا مجالی برای مذاکره دربارهی این قیاس نگذاشته.
کتاب فوقالعاده مزخرف و داغون. من فکر میکنم نویسندهی این داستان یه بیمار روانیه که تو تیمارستان بهش قلم و کاغذ دادن گفتن یه چیزی بنویس آروم بشی، اینم تمام عقدههای جنسیش اومده جلوی چشمش و این متن رو قی کرده.