کسی مرا تربیت فکری و روحی نکرده است. هر چه دارم از خودم دارم و هر چه که ندارم همهی آن چیزهائی است که میتوانستم داشته باشم اما کجرویها و خود نشناختنها و بنبستهای زندگی نگذاشته است که به آنها برسم. میخواهم شروع کنم. بدیهای من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبیهای بیحاصل است. ...میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، در آنجائی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی خود را ادامه میدهد، گوئی همیشه وجود داشته است پیش از تولد و بعد از مرگ. گوئی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوه رسیده به همه شاخههای درختان آویران کنم. ...نمیدانم رسیدن چیست اما بیگمان مقصدی هست که همه وجودم به سوی آن جاری میشود. ...من نمیخواهم سیر باشم بلکه میخواهم به فضیلت سیری برسم. ...بدیهای من چه هستند جز شرم و عجز خوبیهای من از بیان کردن، جز ناله اسارتجوییهایی من در این دنیائی که تا چشم کار میکند دیوار است و دیوار است و دیوار است و جیرهبندی آفتاب است و قحطی فرصت است و ترس است و خفگی است و حقارت است.