در زمانه ای که همه جا را تیرگی دلگیر شبانگاهی فرا گرفته و راه مقصود گم شده و جز وحشت چیز دیگری نیست عشق است که سر بر می آورد و گم شده را ندا می دهد که نترس با من بیا , من از تکامل وحشت ترانه ای خواهم ساخت , من از صدای سکوتم گلی پر از پرواز به میهمانی چشمت حواله خواهم کرد ..........از متن کتاب