روی جلدش نوشته برای بچهها. اما در واقع اصلا مناسب بچهها نیست. سیاه و سنگین و آغشته به شعارهای سوسیالیستی. خواندنش برای یک بار بد نیست، چون به آدم این ایده را میدهد که یک زمانی چه چیزهایی به عنوان قصه کودک نوشته میشدند. و نکته مثبت داستان هم این است که برخلاف نگاه آرمانشهری احمقانهٔ صمد بهرنگی در پایان الدوز و کلاغها، مندو و لیلی این داستان تهش همهچیز را از دست میدهند و تنها امیدوارند دوباره روزی مزارع پر از گندم شوند! یک آنتیتز خیلی بانمک روی چپ، در پایان یک داستان به شدت چپ
پ.ن: از مرتضی رضوان اطلاعات چندانی به دست نیاوردم. جز این که دوست نزدیک لطفی، دولتآبادی، مهدی فتحی و... بوده که سالها پیش برای همیشه جلای وطن میکند.