•عمل و گفتار عالیترین تجلیات تمدن هستند. چون آشکارکننده تکثر و آزادی در مقام عناصر سازنده هستی شاخص بشریاند.
•چگونه میتوانیم همچنان این موضع را حفظ کنیم که وضع بشری در بستر تکثر، وابستگی متقابل، و عقاید مشترک شکل میگیرد و در عین حال از انسانها بخواهیم که توانایی داوری در این قلمرو را داشته باشند؟
•انسان مدرن ممکن است مسخر شورشی علیه هستی و زندگی بشری به آن صورتی که هست بشود.
•تو گویی به محض آنکه انسانها شروع به تفکر درباره جهانی کردند که ساکنش بودند، چیزی از تواناییهای خود را از دست دادند، یا دست کم این تواناییها را نابجا صرف موضوعات و اهداف کاذب کردند. با پیشروی فلسفه، عمل از بیان به حقش در سیاست محروم شد، و به حوزههای دیگر رانده شد.
•عمل در سرشارترین معنای سیاسیاش فقط در جهانی مقدور است که اندیشه و تفکر فاسدش نکرده باشد.
•حیوان زحمتکش نمیتواند انسان را از بیجهانیاش نجات دهد، زیرا ریشه وضع بغرنج مدرن در فساد اندیشه است.
•تفکر شاید دردسر سازترین موهبت انسان باشد، چون میتواند انسان را بفریبد و در جاده خیال ویرانگر بیندازد، اما در عین حال همین تفکر توانایی نجاتبخشی هم هست.
•آیا فعالیت تفکر در مقام تفکر، عادت به وارسیدن هر آنچه به نظرمان میرسد یا توجهمان را جلب میکند، بیتوجه به نتایج آن و محتوای خاص آن، میتواند جز شرایطی باشد که انسان را از ارتکاب شر باز میدارد یا حتی عملا انسان را علیه آن شرطی کند؟
•عقل سلیم [یا حس مشترک]، نوع خاصی از تفکر است: آن نوع خاص از تفکر که برای زندگی عملی لازم است. تفکر در تمایز و تقابل با عقل سلیم [یا حس مشترک]، جستجوی معناست. حال مشکل اینجاست: زمانی که پایداری و ثبات جهان عقل سلیم مورد تهدید قرار میگیرد (مثلا همانگونه که تحت فشار حکومت توتالیتری پیش آمد)، کجا باید دنبال نوع بدیلی از تفکر گشت؟
•واپسین مرحله جامعه زحمتکشان، جامعه صاحبان مشاغل، از اعضایش میخواهد که فقط عملههای اتوماتیک باشند، تو گویی زندگی فردی عملا در فرایند کلی زندگی نوع بشر غرق شده است و یگانه تصمیم فعالانهای که از فرد خواسته میشود بگیرد این است که دست از فردیت خودش بکشد و به اصطلاح بگذارد آن فردیت پی کارش برود... کاملا قابل تصور است که عصر مدرن _که با چنان فعالیت بشری بیسابقه و نویدبخشی شروع شد_ به مرگبارترین، عقیمترین، و انفعالیترین وضعی ختم شود که تاریخ به خود دیده است...