دیک میگه آخه این که نمیشه. همه شاعرند، همه داستاننویساند، همه استعداد دارند، همه یا کتاب چاپشده دارند یا کتابشون زیر چاپه. دیک میگه توی این جمعیت به این انبوهی، من تنها کسی هستم که نه شعر میگم و نه داستان مینویسم و نه کتاب چاپشده دار و نه کتاب زیر چاپ. میگه دنیا را عملهها و مهندسها میسازند و شاعرها و نویسندهها این وسط هیچکارهاند… میگه هیچ شعر و داستانی نمیتونه شکم اون بچهای را که داره از گرسنگی میمیره سیر کنه و برای اون بچهای که از شب تا صبح باید زیر پل بخوابه و از سرما به خودش بلرزه در حد پتو و لحاف هم نیست… میگه اگه همه شاعر و نویسنده باشند و یکی از این شاعران و نویسندگان خدای نکرده بمیره، هیچ کس بلد نیست برای این یک نفر تابوت بسازه… تابوتسازیش با من. یعنی با دیک. اما تو را به خدا همهٔ دنیا را تبدیل نکنید به شاعر و داستاننویس…
این دومین کتابی بود که از جعفر مدرس صادقی خواندم و خیلی از آن خوشم آمد و احتمالا خیلی زود به سراغ کارهای دیگرش بروم. داستان در خارج از ایران اتفاق میافتد که در ابتدا گمان کردم سلیقهی من نیست، چون عادت کردهام ضعف داستانهای فارسی را با مجسم کردن فضای آشنای آنها در ذهنم جبران کنم؛ جبرانی که این داستان نیازی به آن نداشت. نثرش روان است و روایتش تا انتها پرکشش. و از همه جالبتر خود قصه است که در ابتدا بسیار ساده و پیش پا افتاده به نظر میرسد، ولی هرچه جلوتر میرود لایهی غریبی از آن نمایان میشود که شخصیتها را به لحاظ درونی به هم مرتبط میکند و کیفیت قصه را به شدت ارتقا میبخشد.
کافه ای روی آب را در زمانی که تصمیم گرفته بودم بروم روی دایت کتابخوانی خواندم. به این دلیل که ابتدای کتاب را باز کردم و دیدم فضای ایرانیان مهاجر است در کانادا و جذاب شد برایم. به نوعی داستان در داستان است و فضای خاصی از ایرانیانی که در جامعه ی ایرانی آمریکایی زندگی می کنند. داستان زنی نویسنده که می خواهد کتابش را به زبان انگلیسی چاپ کند و داستان فیلمسازی که می خواهد فیلمی بسازد به اسم کافه ای روی آب. که ماجرای فیلم بسیار جالب است. زن وشوهری که آرزویشان داشتن کافه ای ست در جایی دور و به آرزویشان می رسند وآنقدر غرق در آرزو می شوند که یادشان می رودو.. . داستان نویسنده ای ییدیشی که در نیویورک زندگی می کرد- در کتاب اسم نویسنده نیامده اما من از او کتاب یک جشن یک میهمانی را خوانده ام. نویسنده ای یهودی که قصه های خودش را می نویسد. . همه به رونمایی کتابی می روند که نویسنده ی آمریکایی ان را از جریان سفرهایش نوشته است. سفر به کنیا. "تو می فهمی هفت نفر سرباز بهت تجاوز کنند یعنی چی؟ یکی از دخترها پنج سالش بود ویکی دو ساله ش . مجبورشون کرده بودند پسر وشوهرش رو بکشند." . "بعدا دیدم به این سادگی نیست که اون چیزهایی رواز که از راست به چپ می نویسی بتونی از چپ هم به راست بنویسی." . "تو همیشه میری دنیال ماجرا. اما ماجرا یه جای دیگه ای اتفاق می افته. ماجرا از دست تو درمیره. تواز نیویورک میری افغانستان که مجسمه های بودا را که طالبان خراب کرده اند، ببینی اما توی نیویورک می زنند به برج های دوقلو. تو می ری چین اما اندونزی زلزله میشه." . در راه و سفر دوروزه ی واشنگتن خواندم وکنجکاوی ام را کمی نسبت به نثر و نوع نوشتن جعفر مدرس صادقی برطرف کرد.
کافه کنار آب شباهت فراوانی به توپ شبانه دارد یا به نوعی می توان با اغماض ادامه ای بر اون رمان ... در این کتاب هم راوی یک زن است که برخلاف توپ شبانه از آب و گل در آمده و منتظر چاپ کتابش هست.شوهرش همون موجود بیعار و ولنگار و بیخیاله که در همون چند صفحه اول با توصیف روبروی تلویزیون خواب رفتن و از هیچی سئوال نکردن و بیخیال بودن به راحتی محو می کنند.دوباره همایون و جیم و ریک و مهشید(آدمهای توپ شبانه) حضور دارند ...توصیف جامعه ایرانی انگلستان که با انگلیسیها حشر و نشر دارند و مطالبی درباره کتاب و نویسندگی و بعضا" جمعهای ادبی و حضور یک کارگردان که تقریبا" هیچوقت حموم نمیره باقی مطالب کتاب هستند....تا اینجا یک کتاب معمولی رو شاهدیم اما بعد دوباره روایتی مخصوص مدرس صادقی رو می بینیم داستان فیلمی که در مورد یک زن وشوهر مهاجر که کافه ای را می چرخانند ....از اینجا روایت دگرگون میشود سیر حوادث به گونه ای می چرخه که دنیای وهم و خیال همایون (داستانی که فقط در ذهن همایون برای کارگردان گفته شده)که با خونسردی تمام از زبان راوی بدون هیچ قضاوت بیان میشه کم کم به دنیای واقعی نفوذ پیدا می کنه ... جعفر صادقی دنیایی از آدمهای لمپن در کسوت هنرمند که حتی از تجاوز به کودکان در آفریقا برای خود اعتبار می آفرینند شاعرانی که هیچ درکی از شعر ندارند کارگردانی که درکی از سینما ندارد جمعهای الکی خوش و احساسات ،دروغها و وهم و خیالات را کنار هم قرار داده و حاصل شده کافه ای کنار آب و ارجاع به زن و شوهری که کافه را اداره می کنند اما شوهری تنها در خیال راوی حضور دارد.
خیلی طول میکشه تا بفهمی با چه کتاب خوب یا بهتره بگم با چه کتاب خفنی طرفی. ده صفحهی آخر انگار معجزه میکنه. اما چیزی که در طول کتاب ذهنم رو به خودش مشغول کرد این بود که استادی مدرس صادقی نه فقط در روایت بیسکته و سادگی دستنیافتنیشه، بل که اینه که به عنوان راوی یه یکدستیی حیرتانگیز رو پیش روت میذاره. توی این روایت حتا یک جمله خارج از بافت نیست. و این کاریه که اگه یه نویسنده بتونه بکنه میشه بهش لقب استاد داد. و جعفر مدرسصادقی بیشک یکی از اساتید بزرگه
این کتاب ادامهی «توپ شبانه» است، و تقریبن چهار سال بعد از کتاب اولی داستانش شروع میشه. نوشین که توی کتاب اولی به اصرار جیم برای کتاب نوشتن ترغیب شد، کتابش آماده چاپ شده...
مدرس صادقی با همون لحن یکدست و یکنواخت و البته تا حدودی لذتبخش، مثل بیشتر کتابهاش، از راوی اول شخص استفاده کرده. چیزی که نثر مدرس صادقی رو خاص میکنه یکدست بودن همهی گفتوگوها و حرفهای همهی شخصیتهاس. یعنی بین سبک و سیاق گفتارِ نوشین و مهشید و جیم و همایون و کارگردانه و ابی و دیوید و... هیچ - مطلقن هیچ - فرقی نیست. به عبارتی، نوشین مدام داره تعریف میکنه که کی چی گفت و چی نگفت. و همیشه کل کتاب رو توی یک پاراگراف پیوسته مینویسه. مثل همون مثالی که توی خود کتاب هم هست. و همون تکرار جملات و آوردن فعلهای تکراری و تاکید ده باره.
مدرس صادقی تا اونجایی که من از کتابهاش خوندم اهل شعار و پیام اخلاقی و غیراخلاقی نیست. یه قصه رو تعریف میکنه (با همین ویژگیهای بالا) و توی یه پیچ تند پایانبندیهای عجیبش رو به کارش اضافه میکنه. البته بیشتر مواقع برای خوانندههاش جذابه. ولی توی توپ شبانه و این کافهای کنار آب، این روایت از زندگی بیخودی و الکی خوشِ مهاجرهای ایرانی روی اعصابه. مخصوصن توی این کتاب دومی. همه چی در سطح یه مسخرگی و دست انداختن زندگی اون ور آبیهاس. نوشین که شباهت زیادی به شخصیت اصلی فیلم «الکی خوش»** مایک لی داره مدام در حال ریدن به زندگی دیگرانه و هیچی هم براش کوچکترین اهمیتی نداره. توی کتاب قبلی هم نداشت. آدمها و کردار و رفتارشون بیخود و بیجهته. و بیاهمیت. ولی برعکس، الکی خوشِ مایک لی شخصیتپردازیِ دقیقی داره و آدمها و تیپها توی قصهی فیلم درست جا افتادن و پرداخت شدن. توی کافه هیشکی هیچ ویژگیای نداره!
در هر حال، به نسبت بیژن و منیژه، گاوخونی، حتا دیدار در حلب، و هفت هشت کتاب دیگهای که از مدرس صادقی خوندم، این کتاب خیلی ضعیفه.
"مدتی این مثنوی تاخیر شد، مهلتی بایست تا خون شیر شد". بهترین توصیف برای جلد دوم سه گانه نوشین همین بیت از مولاناست که نه تنها در صفحه ی نخستین بلکه در طول رمان بارها زیرکانه تکرار می شود.