نوعِ بیانِ این داستان بسیار شیرین و بامزه بود و البته « بهرنگی» در دلِ این داستان حرفهایش را با تشبیه و گوشه و کنایه بیان کرده است دوستانِ گرامی، داستان در موردِ موشی گرسنه و گستاخ است به باغی رفته و 3تا سیب خورد، برگها میریزد عصبانی شده و برگها را نیز خورد... مردی را در راه دید که سطل به دست داشت، به مرد گفت: الان تو را هم میخورم... مرد گفت: با سطل میزنم تو سرت. میمیری ها!،.. موشِ گرسنه مرد را گرفت و قورت داد عروسی را دید که آتش چرخان در دست داشت، او را هم تهدید به خوردن کرد... عروس گفت: با آتش چرخان میزنم تو سرت کباب میشوی ها!... موشِ گرسنه عروس خانم را نیز قورت داد دخترهایی را دید که گلدوزی میکردند، دختران را هم تهدید به خوردن کرد... دختران گفتند: با سوزن هایمان چشمانت را در می آوریم ها!... موشِ گرسنه دخترها را قورت داد پسرهایی را دید که تیله بازی میکردند، پسرها را هم تهدید به خوردن کرد... پسرها گفتند: آهای موشِ مردنی، تیله بارانت میکنیم ها!... موشِ گرسنه پسرها را نیز قورت داد موشِ گرسنه رسید به یک پیرزن، به او گفت: آهای پیرزن! رفتم به باغ سه تا سیب خوردم، باد آمد و برگ ها ریخت، آنها را هم خوردم، مردِ سطل به دست را خوردم،عروس خانم را خوردم،دخترهایِ گلدوز را خوردم،پسرهایِ تیله باز را خوردم، الان تو را هم میخورم پیرزن گفت: ننه جان، من پوست و استخوانم، تو را سیر نمیکنم. میروم برایت دویماج ( نون خشکِ بیات و پنیر و رغن) می آورم، موش قبول کرد پیرزن رفت و گربه اش را زیرِ لباس گذاشت و آورد. گربه در نهایت شکمِ موش را پاره کرد... مردِ سطل به دست، عروس خانم، دخترهایِ گلدوز و پسرهایِ تیله باز از شکمش بیرون آمدند و هرکدام برایِ گربه چیزی آوردند تا بخورد و بیشتر چاق و چله شود دلِ خواننده ها شاد و دماغشان چاق «پیروز باشید و ایرانی»
یک افسانه علمی تخیلی از صمد بهرنگی 😬 چیز خاصی نداشت. یا اگر داشت ، اونقدر نهفته بود که من متوجه نشدم. موش نمیدونم نماد چی بود! شاید نماد امپریالیسم و صهیونیسم جهانی 😏