صدايي گفت كيه؟ مردك گفت منم. زنش گفت : تو را نمي شناسم مردك گفت : شوهرت زن گفت : باشه اسمت چيست؟ راستي اسمش چي بود؟ اين را ديگر نخوانده بود، زنش هيچ وقت اين بهانه را نياورده بود. فكر كرد در گذشته ها چگونه صدايش مي زدند. چيزي به يادش نيامد. وقتي با آن جوان شيك پوش خوش هيكل برخورد كرد، او را بي سر و پا صدا كرد مي شد گفت اسمش بي سر و پا ست؟؟ اگر اين طور بود پس چرا در بازار ديزي فروشان او را خل گفته بودند؟ نكند اسمش خل باشد؟؟! نه ! اگر خل بود چرا پهلوي آن نردبان تمام نشدني ديوانه اش خوانده بودند! اسمش يادش رفته بود شايد از ابتدا نيز نامي نداشته است. كاش اين طور بود ، آن وقت آسوده مي شد و به خود مي گفت : خر ما از كرگي دم نداشت. اما مي دانشت كه روزي اسمي داشت.
-------------—-------------------------------------- فرقي نداره كي باشيم يا چي باشيم اگه بخوايم با حرف مردم و شبوه ي زندگي اونا خودمون رو وفق بديم حتي اسممونم يادمون ميره ....
دلم خیلی برای مرد بی نام داستان سوخت! چه طرز رفتار بود آخه که مردم باهاش داشتن. حتی زنش... چه آسیب اجتماعی بزرگیه که مشکل اینطور افراد درک نمیشه و همه میخوان دستشون بندازن. «بینام» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/audiobook/81936