مادر بزرگ علي و افسانه فوت كرده است. شكر خانوم از بچهها ميپرسد مادربزرگ چه چيزهايي را دوست داشته؟ بچهها درست نميدانند ، اما شكر خانوم ميداند ، پس گلدانها را پر از گل شمعداني ميكند و غذاي مورد علاقهي مادر بزرگ را ميپزد و همسايهها را دعوت ميكند تا با تعريف كردن خاطرهاي از او يادش را همچنان زنده نگه دارند. داستانهاي محلهي شكر خانوم سرشارند از حس زندگي و انساندوستي.
عنوان کتاب روی جلد این شکلی نوشته شده: محله ی شکر خانوم (البته بین محله و آن ی نیم فاصله است که من ندارم!) خوب است اگر کسی درستش کند
و این که احتمالاً خیلی ها بهش چهار ستاره بدهند یا قدر چهار ستاره دوستش بدارند. امّا برای من یادآور یک جور سنّت گرایی نوستالژیک بود آمیخته با مقادیر زیادی مستقیم گویی! با این وجود نمی توانم انکار کنم که خودم هم از حسرت به دلانِ یک شب خوابیدن روی ایوان خانه شکرخانوم هستم! و از گم کردگان حیاط و درخت و حوض و کاشی...
خیلی دوستش داشتم. رمانی از یه محله باصفا با آدمهای دوست داشتنی انقدر دوستش داشتم که وقتی کتاب تموم شد گریه کردم مخصوصا شکر خانم قصه رو خیلی دوست داشتم و یاد مامانی خودم می افتادم