مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز»، طیف گستردهای از تنهاییها را در بر دارد؛ زنی که شریک تجاریاش از درک او عاجز است؛ مادری که فقط پسرِ در کما فرورفتهاش را برای گفتن حرفهاش دارد؛ دختر دانشجویی که مرد مورد علاقهاش را در وقایع کوی دانشگاه از دست داده؛ مرد رانندهی کامیونی که یک آدم بریدهی سیاسی و منزویشده را خطاب قرار میدهد و... اما اگر قرار باشد تمامی این تنهاییها را که مفهومی مجزا از خویش دارند، در دنیایی یکسان بگنجانیم، آنچه به طور کلی در همگی مشترک است همان تعبیر «احساس تنهایی» است؛ چیزی که هانا آرنت آن را ناشی از ناتوانی انسان از تعریف خود در ارتباط با هر چیزی (چه سوژه باشد و چه ابژه) میداند. وقتی آدمی نتواند به این پرسش پاسخ دهد که من در رابطه با آن چیز، یا دیگری چه هستم و چگونه می توانم خود را مقابل او تعریف کنم، دچار احساس تنهایی میشود، زیرا آن دیگری است که نسبتاش با انسان او را قادر به تعریفِ خود میکند، هویتاش با آن دیگری شکل میگیرد و در ارتباط با اوست که حس امنیت و رضایت تأمین میشود؛ چیزی که ویکتور هوگو نبودناش را جهنمی به تمام معنا میداند
رضا فکری سال 1353 و در شهرری به دنیا آمده است. فارغالتحصیل رشتهی الکترونیک است و از نیمهی دههی هشتاد شمسی به نوشتن روی آورده. طی این سالها یادداشتها، نقدها و گفتوگوهای ادبی او در نشریات و مجلات منتشر شده و در نشستهای نقد ادبی، به عنوان منتقد حضور داشته است. او دبیری تحریریه مجله کاغذی «مشق آفتاب»، دبیری جایزهی ادبی «هفت اقلیم» و سردبیری سایت ادبی «کافه داستان» را به عهده داشته است. از آثار منتشرشدهی او میتوان به داستانی در مجموعهی «پرسه در حوالی داستان امروز1» اشاره کرد که در سال 1390 و توسط نشر تجربه منتشر شده و همینطور مجموعهداستان مستقل «چیزی را به هم نریز» که سال 1391 و توسط نشر افکار به بازار نشر عرضه شده است. رمان «ما بد جایی ایستاده بودیم» کتاب دیگر اوست که نشر مروارید در سال 1398 به بازار کتاب عرضه کرده است. ترجمهی رمان «میس لونلیهارتز» از ناتانیل وِست آخرین اثر اوست که نشر قطره در سال 1400 به مخاطب ادبیات داستانی ارائه کرده است.
چیزی را به هم نریز روایت گر تنهایی آدمهای امروزی است؛ آدمهایی که با دیگری حرف می زنند و انگار او صداشان را نمی شنود. همه همچون مجمع الجزایری اند که به ظاهر با هم مرتبط اند و در حقیقت فرسنگ ها فرسنگ فاصله از هم دارند. هر یک از شخصیت های مجموعه داستان در عین حضور دیگری یا دیگران در کنارش، با خود حرف می زند، زیرا به قول آلبر کامو، انسان ها هم در جهانی عاری از مفهوم جمع، حالتی غیر انسانی از خود بروز می دهند و از رفتار و حرکات و پیام هایی که می فرستند هیچ معنای همراهی متبادر نمی شود و آن خاصیتی را که از آنها همنوعی درخور برقراری ارتباط می سازد، از دست داده اند؛ درگیر دنیای ماشین وار خود هستند؛ گم شده اند؛ دست نیافتنی اند؛ طبیعت چیزی از توانمندی ارتباط شان را از آنها گرفته و لاجرم قادر به برقراری ارتباط طبیعی انسانی نیستند؛ در دنیایی خودساخته و فارغ از واقعیت های پیرامون خود به سر می برند؛ که در این مجموعه مصداق های آن کم نیستند. مثلا مردی درگیر دنیای کسب و کار و غافل از شریک تجاری اش، پسری که در کماست، مردی که ماجراهای سیاسی منزوی اش کرده و سربازها و فرمانده یک پادگان دور افتاده که روزمرگی از آنها موجوداتی مکانیکی و عاری از قابلیت برقراری ارتباطی معنادار ساخته است. این است که آدم های مقابل آن ها به تک گویی روی می آورند و هیچگاه گفت و گویی دو طرفه میان شان شکل نمی گیرد. هرچه این تک گویی پیش تر می رود، از تنهایی آن شخصیت بیشتر و بیشتر پرده بر می دارد. بخشی از این تنهایی ها برآمده از زندگی در جمعی است که به تعبیر اکتاویو پاز، دوگانگی یا چندگانگی و تفاوت های فردی را برنمی تابد و تلاش می کند بر آن غلبه کند و یک کل منسجم و هماهنگ بیافریند؛ این است که سرباز عاشق پیشه ی یک پادگان که اتفاقا تصویری درخشان از یک جامعه ی همسان ساز است، به جای حرف زدن با کسی، به حرف زدن با خود رو می آورد. مجموعه داستان چیزی را به هم نریز، طیف گسترده ای از تنهایی ها را در بر دارد؛ زنی که شریک تجاری اش از درک او عاجز است؛ مادری که فقط پسرِ در کما فرورفته اش را برای گفتن حرف هاش دارد؛ دختر دانشجویی که مرد مورد علاقه اش را در وقایع کوی دانشگاه از دست داده؛ مرد راننده ی کامیونی که یک آدم بریده ی سیاسی و منزوی شده را خطاب قرار می دهد و... اما اگر قرار باشد تمامی این تنهایی ها را که مفهومی مجزا از خویش دارند، در دنیایی یکسان بگنجانیم، آنچه به طور کلی در همگی مشترک است همان تعبیر « احساس تنهایی » است؛ چیزی که هانا آرنت آن را ناشی از ناتوانی انسان از تعریف خود در ارتباط با هر چیزی ( چه سوژه باشد و چه ابژه ) می داند. وقتی آدمی نتواند به این پرسش پاسخ دهد که من در رابطه با آن چیز، یا دیگری چه هستم و چگونه می توانم خود را مقابل او تعریف کنم، دچار احساس تنهایی می شود، زیرا آن دیگری است که نسبت اش با انسان او را قادر به تعریفِ خود می کند، هویت اش با آن دیگری شکل می گیرد و در ارتباط با اوست که حس امنیت و رضایت تأمین می شود؛ چیزی که ویکتور هوگو نبودن اش را جهنمی به تمام معنا می داند. نبود دیگری از منظرِ تعریف هویت، منجر به پدید آمدن جهانی عاری از صمیمیت و آشنایی می شود؛ چیزی که در داستان های کافکایی به اوج خود می رسد: جهانی بیگانه در می گشاید و انسان را به چالش میان تنهاییِ همراه بیگانگی و جمعیت همراهِ آشنایی می کشاند و چون هیچگاه جمعی حقیقی و منسجم از چهره های آشنا وجود ندارد، شکست اش می دهد و می بلعدش. مجموعه داستان چیزی به هم نریز هم روایت گرِ روزآمدِ چنین جهانی است، آن هم از نظرگاه همان انسان هایی که در مصاف با جهان بیگانه، تلاش می کنند چیزی معنادار و آشنا بیابند و نجات خویش را در آن بجویند. اما آنچه انسان های این مجموعه را متفاوت و منحصر به فرد می کند توانایی شان در رسیدن به نقطه ای از چرخش است؛ جایی که بالاخره می شود تصمیمی گرفت، یا به تشفی و تسلی خاطری رسید، یا به نقطه ای متوازن در دنیایی از ناپایداری ها دست یافت. تنهایی در جهانی بیگانه علاجی ندارد؛ تنها چاره اش سازگاری است و آدم های مجموعه ی چیزی را به هم نریز هر یک به فراخور حال خود به آن می رسند. شاید جهان داستان همان جهانِ بیگانه ی کافکایی باشد، اما این جا آدمها قدم هایی پیش تر برمی دارند؛ سرباز میان تمام گرفتاری ها و رنج های بی پایان پادگان، به نامه ای دیگر از معشوق و حتا به وصل او امیدوار است؛ راننده کامیون به این که از مرد منزوی همراه اش روزی شاگردی تمام عیار بسازد؛ مادر به بیدار شدن پسرش از کما و... آنها میان دنیای بیگانه نقبی می زنند برای یافتنِ چیزی آشنا و در نتیجه ی آن جُستن چیزی از هویت خود. از این روست که در جهان ترسیم شده در این مجموعه انتهای این هزارتوی تاریکی، روشن است و اگر امروز مجال رسیدن به آن نیست، فردا قطعا موعد آن است.
آیا این کتاب درباره تنهایی انسان است؟ احتمالا نه. آیا این مجموعه به پوچی فلسفی راه می برد؟ قطعا نه. مدرک این حرف این است که جملات ذهنی در کتاب کم و جملات توصیفی -عینی - زیاد است . این داستانها همدلانه به انسانها و روابط شان نزدیک می شوند و به نظرم موفق بوده اند