What do you think?


یکی از همین روزها ماریا
لیا میگوید: «بکشش، بلدید که.» میگویم: «ماریا را؟ آن هم حالا» باخشم نگاهم میکند. میگوید: «شاید هم ماریا را. فقط یک گزلیک دسته استخوانی میخواهد ویک چمدان والبته قبلش هم یک پیاله شراب چند ساله مسموم، هدیه عمو یا چه میدانم کی.»
72 pages, Paperback
First published January 1, 2008
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Read
March 27, 2008از اون داستانش که مرده زنشو کشته بود و بین همسایه ها قسمت کرده بود حالم به هم خورد ، پا به پای شخصیت داستان آوردم بالا! س
July 22, 2013
ترکیب سورئالیسم و پست مدرنیسم و رئالیسم جادویی.
داستان اول از همه بهتر بود و بقیه تکرار زیاد داشت.
به داستان های صفدری هم نزدیک بود و یه جورایی ادای بیژن نجدی خدابیامرز هم بود.
داستان اول از همه بهتر بود و بقیه تکرار زیاد داشت.
به داستان های صفدری هم نزدیک بود و یه جورایی ادای بیژن نجدی خدابیامرز هم بود.
Displaying 1 - 2 of 2 reviews



