لیا میگوید: «بکشش، بلدید که.» میگویم: «ماریا را؟ آن هم حالا» باخشم نگاهم میکند. میگوید: «شاید هم ماریا را. فقط یک گزلیک دسته استخوانی میخواهد ویک چمدان والبته قبلش هم یک پیاله شراب چند ساله مسموم، هدیه عمو یا چه میدانم کی.»
ترکیب سورئالیسم و پست مدرنیسم و رئالیسم جادویی. داستان اول از همه بهتر بود و بقیه تکرار زیاد داشت. به داستان های صفدری هم نزدیک بود و یه جورایی ادای بیژن نجدی خدابیامرز هم بود.