داستان زنی سترون، در نهایت پایبندی به کلیشه های موجود. بدون تعارف، چیزی نزدیک به فاجعه. با ریتمی کند و خطاهای فراوان در روایت و شخصیت پردازی نابلدانه.
کتابی که به شیوهی جریان سیال ذهن و با نثری زنانه روایت شده و تلخی ِ گاه گزندهی الهام فلاح رو با خودش به همراه داره. روی هم رفته دوستش داشتم. بین سه ستاره یا چهار ستاره امتیاز دادن بهش مردد بودم و در نهایت بدون ارفاق و اغماض بهش سه ستاره دادم. به نظرم در حقش کملطفی و بیانصافی شده چون نوشتن کتابی با این مضمون که جزء خط قرمزهای جامعه و حکومته و گویا چندین بار از سوی ارشاد زخم خورده تا به این شکل بیرون بیاد سخته. نویسنده نگاه بیقضاوتی به کاراکترهاش داره و این ستودنیه. موازی با زندگی راوی که زنی نابارور با خانوادهای از هم پاشیده و کمی افسرده است؛ داستان کاراکتری به نام چمانبانو روایت میشه که راوی اصرار داره بهش شبیهه و رفتهرفته سرنخهای بیشتری از این شباهت میده. اولش فکر میکردم چمانبانو شخصیتی زادهی خیال راوی قصه است اما صفحات آخر نکتهی دیگری برملا میشه. کاراکتر اصلی یا همون راوی( زنی با دو نام شیدا و شهناز) هنوز عاشق همسریست که خودش پرداده و همچنان پاسوز عشق اون مرد به نام مهران مونده و گاهی سوگوار و مویهکنان از باقی موندن این عشق در دلش شکایت داره اما بازهم تا صفحات آخر، کاراکتر مهران مبهم و در هالهای از وهم باقی میمونه و به اندازهی کافی بهش پرداخته نمیشه حتی با برملا شدن رازهای آخر کتاب... واژههای کتاب، برام رنگ صورتی چرک و خاکستری ملایم داشت و از خوندنش راضیام اما پایان اون مثل گردباد، تشویش و آشفتگی ساختار قصه رو برام بیشتر کرد. هرچند از تصمیم شیدا راضی بودم و این دنیای موهوم و خوابگونه که همهچیز و همهکس در اون به هم میآمیزه میتونه پایان طلایی و شاهکاری برای کتاب باشه اما از نظر من همینجا کمی لنگ میزنه و مثل کاراکترها، عقیم و بیحاصل باقی میمونه. مشتاقم کتابهای بیشتری از این نویسنده بخونم چون چیزی توی این قلم هست که برام جذبه و کشش داره...